۱۳۹۱/۴/۱۵

گزارش آخرین وضعیت احمد قابل پس از عمل جراحی



احمد قابل، پژوهشگر نواندیش دینی و از منتقدان رهبری که بعد از عمل دشوار جراحی مغز دوران نقاهت را در مشهد سپری می کرد، در پی وخیم شدن وضعیت جسمانی اش، صبح روز پنجشنبه هفته گذشته در بخش ویژه بیمارستان سینا بستری شد و توسط تیم پزشکی تحت نظر قرار گرفت.

این شاگرد برجسته مرحوم آیت الله منتظری، طی سالهای اخیر بارها به دلیل انتقادات خود به حاکمیت و رهبر جمهوری اسلامی، مورد بازداشت و تهدید قرار گرفت. او در یکی از آخرین بازداشت هایش دچار بیماری و مشکلات مغزی حاد شده است و پزشکان از وجود تومور در مغز وی خبر داده اند.

وبسایت کلمه درباره آخرین وضعیت احمد قابل با برادر او، هادی قابل که خود فعال برجسته سیاسی است گفت و گویی انجام داده و آقای قابل درباره آخرین وضعیت برادرش گفته است، روز یکشنبه عمل جراحی روی کمرشان داشتند. ترکشی روی کمر بود که مانع از ام آر آی بود. این ترکش را خارج کردند که بتوانند ام آر آی بگیرند.

اشاره هادی قابل به ترکشی است که از زمان جنگ در بدن برادرش باقی مانده بود و در سالیان گذشته امکان بیرون آوردن آن وجود نداشت اما اکنون به خاطر ضرورت گرفتن ام آر آی، پزشکان مجبور به جراحی و خارج کردن آن شده اند.

وی در ادامه می افزاید: بعد از ظهر یکشنبه هم یک ام آر ای از مغز ایشان گرفتند که بتوانند دقیقا تشخیص دهند که الان چه کار باید بکنند و چه نیازی است. در واقع برای اینکه تشخیص بدهند که آن چیزی که الان در مغز وجود دارد چیست؛ رشد تومور است یا آن سلول های مرده ای که بر اثر پرتو درمانی از بین رفته و آنها در مغز جمع شده اند. چیزی که پزشکان به ما گفته اند این است.

به گفته ی هادی قابل، وی امروز هم باید ام آر آی انجام دهد و ظاهرا روز سه شنبه هم پزشکان تشخیص نهایی شان را اعلام خواهند کرد که بعد بدانند چه کار باید بکنند، یعنی برای ایشان چه درمانی و یا معالجه ای را تجویز کنند.

برادر این پژوهشگر دینی می گوید: ما فعلا منتظر هستیم که آزمایشها و عکسها و سی تی ها و ام آر آی را تهیه کنند که بعد از آن پزشک ایشان بتواند تشخیص دهد که در مورد ایشان چه تصمیمی را بگیرند. تا آخر هفته ان شاء الله مشخص می شود که آیا عمل مجدد لازم است یا درمان دیگری باید صورت بگیرد.

این محقق نواندیش دینی، آذر ماه ٨٨ در حالی که که بعد از فوت آیت الله منتظری برای مراسم تشییع او از مشهد به قم سفر می‌کرد، بازداشت شد.

اولین جلسه دادگاه وی، در حالی که او را با پابند و دستبند به جلسه دادگاه آورده بودند، در اردیبهشت ٨٩ برگزار شد و پس از تحمل حدود ١٧٠ روز زندان، با قرار وثیقه آزاد شد.

این منتقد رهبری، بار دیگر در شهریور ٨٩ و در پی افشای اعدام های خودسرانه، دسته جمعی و پنهانی در زندان وکیل آباد مشهد، بازداشت شد.

از موارد اتهامی احمد قابل، می توان به سخنرانی های وی در مشهد، نجف آباد و فریمان و همچنین مصاحبه های وی با رسانه های خبری و انتقاد از سیاست های نظام اشاره کرد.

هادی قابل در گفت و گو با کلمه، با اشاره به اینکه برادرش در گذشته مشکل خاصی نداشته است تصریح می کند: سال گذشته یعنی در واقع حوالی بعد از ایام عید و در تابستان سال گذشته بود که در یکی از ملاقات ها وقتی ما رفتیم زندان، مشاهده کردیم که وضعیت ایشان وضعیت خوبی نیست و حالت نیمه فلج دارد و زیر بغلش را گرفته و آورده اند برای ملاقات. ملاقات حضوری بود و همراهانی که ایشان را آوردند من را کشیدند کنار و توضیح دادند که ایشان ده پانزده روز است که در زندان وضعیت نابسامانی دارد و تعادل ندارد و چند بار زمین خورده و از تخت افتاده و قادر نیست که حتی لباسش را تنش کند. به من اخطار دادند که ایشان در حمام و دستشویی هم زمین خورده اند و این عدم تعادل نشانگر این است که مریضی شان حاد است. که خب ما بعدش اقدام کردیم و با پیگیری ایشان را از زندان منتقل کردیم بیمارستان.

به گفته ی وی، در اولین سی تی اسکنی که گرفتند تشخیص تومور مغزی دادند و اعلام کردند که این تومور را که خیلی هم رشد کرده و به سمت چپ ایشان آسیب رسانده باید سریع تر عمل شود.

قابل ادامه می دهد: تقریبا به فاصله ۴۸ ساعت از زندان آمد و عمل انجام شد. که گرچه آن عمل موفقیت آمیز بود اما متاسفانه خاصیت تومور مغزی این است که دوباره رشد می کند و طبیعتا اثراتش مخصوصا اگر از نوع بدخیم باشد که همینطور بود دوباره بروز می کند. ایشان بعد از بهبودی و در ایام نوروز امسال خیلی خوب بود و روی پای خودش و با عصا راه می رفت و همه کارهایش را انجام می داد و مشکلی نداشت. ولی یک مرتبه زمین خورد و بعد از آن پسرفتی داشت تا الان که قادر به حرکت نیست و نمی تواند کارهایش را خودش انجام دهد. وضعیتش آنقدر بحرانی شد که ما پس از مشورت با پزشکان تهران، ناگزیر شدیم که به تهران منتقلشان کنیم. امیدوار هستیم که ان شاء الله درمان های بعدی که صورت می گیرد موثر بیوفتد.

۱۳۹۱/۴/۱۱

بازداشت مجدد امیر شیبانی زاده




روز 28 خرداد مجددا امیر شیبانی زاده در مشهد بازداشت و روانه زندان شد

بنا بر گزارشات رسیده امیر شیبانی زاده که در 24 بهمن سال پیش بازداشت و در زندان وکیل آباد سه ماه زندانی بود ، 34 روز قبل با قید وثیقه موقتا آزاد شده بود، اما در طی چند روز اخیر احضاریه ای از سوی دادگاه انقلاب برای ایشان فرستاده شد و ایشان امروز خود را به دادگاه انقلاب مشهد شعبه 905 به ریاست خلیقی معرفی کردند .

قاضی خلیقی حکم صادر شده برای این فعال سیاسی را که شامل 5 سال و 6 ماه زندان تعزیری ، 5 میلیون جریمه نقدی و تبعید به زندان آب حیات کرمان را به آقای شیبانی زاده ابلاغ نمودند، و پس از ابلاغ حکم ایشان را در همان مکان بازداشت و با دستبند و پابند راهی زندان وکیل آباد مشهد کردند.

قابل به ذکر است اجرای احکام زندان وکیل آباد به پدر امیر شیبانی زاده گفته در حال حاضر ایشان را به زندان آب حیات کرمان منتقل نمیکنند.


گزارش از امید دانا

۱۳۹۱/۳/۲۵

شهيدي كه فرياد الله اكبرش هنوز بلند است

به يادبود سومين سالگرد شهيدي كه خانواده اش فريادش را پرطنين تر ادا ميكند.


۱۳۹۱/۳/۲۳

و ما باز هم در خیابان همدیگر را شناختیم.

آنگاه که برای بیان اعتراض خفته عزم میادین شهر را کردیم
آنگاه که امروز لباس سبز را دوباره پوشیدیم
آنگاه که به یاد سومین سالگرد جنبش سبز به خیابان پا نهادیم
و آنگاه که  نگاهمان به هم گره خورد
 باز  در خیابان همدیگر را شناختیم.

طبق مشاهدات عيني و گزارشهای رسیده گروههایی از همشهریان علی رغم حضور گسترده نیروهای سرکوب گر در میادین مختلف حضور به هم رساندند تا نشان دهند که جنبش سبز زنده است و هر چه میگذرد بالنده تر میشود.
جنبش سبز مشهد از تمامی همشهریان سبز مشهدی صمیمانه تقدیر و تشکر می نماید.


۱۳۹۱/۳/۲۲

نماهنگ آزادي - پيمان سلطاني

نماهنگ آزادي با صداي زيباي پيمان سلطاني كاري از جنبش سبز مشهد كه همزمان با سومين سالگرد تولد جنبش سبز آماده شده است و در اين نماهنگ سعي شده است تا همراهي جنبش سبز را با حركت هاي حقيقت جويانه ي ساير كشور ها از جمله سوريه  اعلام دارد.
*اين ويدئو حاوي تصاوير دلخراش اما واقعي است.مشاهده ي آن براي كودكان و بيماران قلبي توصيه نمي شود.


لينك دانلود اين نماهنگ:

فردا روز ديدار مجدد جنبش سبز


فردا 22 خرداد ماه ساعت 6 بعدازظهر در ميادين اعلام شده منتظر حضور سبز و گرم هموطنان عزيز هستيم.

 ميدان 15 خرداد (ضد) - ميدان بسيج (برق) - ميدان دكتر شريعتي (تقي آباد) - ميدان احمد آباد - ميدان فلسطين - فلكه پارك (پارك ملت) - چهارراه بهار در سجاد شهر و ميدان طبرسي 

روز دوشنبه 22 خرداد ماه ساعت 6 بعدازظهر

هدف حضور جنيش سبز و نشان دادن پويايي و زنده بودن آن است لذا در صورت وجود خطر دستگيري، از هرگونه عملي كه موجب تحريك و تهييج نيروهاي مستقر در خيابانها شود، پرهيز مي كنيم .

۱۳۹۱/۳/۱۹

ادامه شعارنويسي در مشهد به مناسبت 22 خرداد ماه

تصاويري از شعارنويسي هاي جديد در مشهد
براي بزرگتر ديده شدن تصاوير روي آنها كليك كنيد.


















۱۳۹۱/۳/۱۴

شعار نويسي در مشهد به مناسبت فرا رسيدن 22 خرداد

شعار نويسي در مشهد به مناسبت فرا رسيدن 22 خرداد
براي بزرگتر ديده شدن تصاوير روي آنها كليك كنيد.









۱۳۹۱/۲/۲۹

تب کنگو باز در مشهد قربانی گرفت

بدنبال مرگ یک جوان کارگر کشتارگاه بعلت ابتلا به تب کنگو، از بیمارستان امام رضا(ع) مشهد خبر می‌رسد محیط آلوده و قرنطینه نشدن فضای بیمارستان امام رضا(ع) این شهر، مرگ یک انترن جوان دانشگاه علوم پزشکی را در پی داشت.

این اتفاق به دلیل حضور بیماران مبتلا به تب کنگو در این بیمارستان و سرایت آن به پزشک جوان رخ داده است. صبح امروز این پزشک تشییع شد.

شیوع تب کنگو در شهر مشهد در هفته گذشته و استمرار آن طی روزهای اخیر منجر به بروز مشکلات متعددی شده است، به طوری‌که مراجعه سه بیمار مبتلا به تب کریمه کنگو در بیمارستان امام رضا(ع) مشهد وابسته به دانشگاه علوم پزشکی مشهد در هفته گذشته و عدم رعایت قرنطینه فضای بیمارستانی، یک پرستار و یک دانشجوی کارآموز پزشکی را مبتلا به این بیماری کرد.

شرق نوشت: امیر کیخسروی دانشجوی کرمانی و کارآموز پزشکی دانشگاه علوم پزشکی مشهد در جریان انجام معالجات بیماران مراجعه‌کننده به دلیل تماس به بیمار و خراش در دست، مبتلا به تب کریمه کنگو می‌شود که این بیماری پنجشنبه هفته گذشته منجر به مرگ او می‌شود. هچنین پرستار دیگری در بیمارستان امام رضا(ع) مشهد به دلیل ترشح خون بیمار به صورت وی در محیطی آلوده و قرنطینه نشده نیز به این بیماری مبتلا می‌شود که در حال حاضر برخلاف دانشجوی کارآموز پزشکی وضعیت او رو به بهبود است. این اولین باری نیست که بی‌توجهی و عدم رعایت قرنطینه بیمارستانی در مواجهه با بیماری‌های کشنده و واگیر‌دار مخاطرات جانی‌ای را برای پرستاران و کادر بیمارستان ایجاد می‌کند.

پیش از این نیز در آبان سال گذشته خانمی ۴۵ساله با خونریزی رکتال به بیمارستان ولیعصر بیرجند مراجعه کرد که به دلیل حاد بودن شرایط فوت کرد. روز بعد نیز پرستار بخش عفونی این بیمارستان به دلیل تنفس دهان به دهان به این ویروس مبتلا شد و در مدت زمان اندکی از دنیا رفت. با این حال عوامل و کادر بیمارستان امام رضا(ع) مشهد، بی‌احتیاطی و بی‌توجهی مسوولان بیمارستان امام رضا(ع) مشهد و غیاب پزشکان متخصص بیمارستان را با توجه به حضور کارآموز پزشکی برای احیای بیمار، دلیل اصلی فوت دانشجوی پزشکی دانشگاه علوم پزشکی مشهد می‌دانند.

یکی از عوامل بیمارستان امام رضا(ع) مشهد در گفت‌وگو با «شرق» با اشاره به دلایل فوت دانشجوی کارآموز پزشکی می‌گوید: طی چند هفته گذشته تعدادی از بیماران مبتلا به تب کریمه کنگو به بیمارستان امام رضا(ع) مشهد مراجعه کردند. پس از آن به بخش‌های عمومی بیمارستان برای معالجه فرستاده شدند و محیطی قرنطینه برای آنها ایجاد نشد. او می‌افزاید: پس از آن با توجه به وخامت حال یکی از این بیماران و عدم حضور پزشکان متخصص بیمارستان، امیر کیخسروی دانشجوی کارآموز پزشکی این بیمارستان برای احیای بیمار در اتاق این بیماران حاضر شد و بی‌تجربگی و عجله او منجر به ایجاد جراحتی در دست او شد و به دلیل سابقه بیماری‌ای که داشت، پزشکان بیمارستان نتوانستند مانع ابتلای او به بیماری تب کنگو و نهایتا مرگ او شوند. او با تاکید بر اینکه در صورت حضور پزشکان متخصص در بیمارستان و آگاهی از سابقه بیماری او قطعا سرنوشت پزشک جوان با مرگ همراه نمی‌شد، افزود: خانواده این دانشجوی جوان کرمانی به دنبال شکایت از مسوولان بیمارستان هستند و عنوان می‌کنند که بی‌احتیاطی مسوولان بیمارستان در ایجاد محیطی قرنطینه منجر به مرگ او شده است. شیوع تب کریمه کنگو در شهر مشهد به مرز نگران‌کننده‌ای رسیده است، به‌طوری‌که از مشهد خبر می‌رسد شیوع این بیماری منجر به تعطیلی کشتارگاه‌های مرکزی شهر به خصوص کشتارگاه فریمان از توابع مشهد شده است.

مصوباتی کوچک برای شهری بزرگ؛ دولت برای مشهد کم گذاشت! شوخی بزرگ دولت با بافت فرسوده ؛ 3/5 میلیاردتومان برای 4 شهر!

سفر استاني دولت كودتا از زبان روزنامه شهرداري مشهد (شهر آرا) 

شامگاه سه‌شنبه، دولت كوله‌بار چهارمين سفر استاني‌اش به پايتخت معنوي كشور را بست و به اين ترتيب پرونده يكصد سفر استاني احمدي‌نژاد با سفر به 27 شهرستان خراسان رضوي بسته شد. ره‌آورد سفر 6 روزه رئيس جمهور به همراه 19عضو كابينه دولت، يكصد مصوبه بود كه رحيمي معاون اول احمدي نژاد در پايان جلسه عصر سه‌شنبه آن را در گفتگو با خبرنگاران تشريح كرد. 
در اين ميان با نگاهي به يكصد مصوبه سفر چهارم هيئت دولت به خراسان‌رضوي، بيشتر از 20 مصوبه مرتبط به مشهد به چشم نمي‌خورد؛ در حالي كه با توجه به اينكه شهر مشهد 50 درصد جمعيت استان را به خود اختصاص داده و ساليانه ميزبان بيش از 20 ميليون زائر است، نيازمند مصوبات بيشتر و بزرگ‌تري بود كه انتظار مي‌رفت به بركت اين سفر رقم بخورد؛ اما چنين نشد!

در حالي كه هنوز طرح جامع و تفصیلی اين شهر بلاتكليف مانده است، مصوبه سفر قبلي دولت براي رفع مشكل 900 هزار حاشيه نشين كلانشهر مشهد خاك مي‌خورد، بافت فرسوده پيرامون حرم مطهر رضوي به دليل مشكل اعتبار با سرعت بسيار اندكي پيش‌ مي‌رود و ده‌ها مورد از اين قبيل، دولت در چهارمين سفر استاني‌اش به پايتخت معنوي كشور با تصويب مصوباتي كوچك از كنار اين مسائل گذشت... 

با وجود اينكه پيش‌تر صلاحي، استاندار خراسان رضوي و ساير مسئولان اجرايي استان اعلام كرده بودند كه قرار است در سفر چهارم هيئت دولت مصوبات قبلي، بررسي و در خصوص آن‌ها تصميم گيري شود؛ اما با پايان سفر دولت نه تنها تصميمي براي اختصاص اعتبار و مشخص كردن وضعيت اين مصوبات گرفته نشد؛ بلكه مصوبات جديد نيزدر زمينه‌هايي در نظر گرفته شد كه دردي از پايتخت معنوي كشور دوا نخواهند كرد.
به اين ترتيب رئيس جمهور و هيئت دولت در پايان اين سفر كه چند روز ميهمان مشهد‌الرضا(ع) بودند، بدون حتي يك مصوبه براي ساماندهی امور زائران از جمله كمبود‌ زير ساخت‌هاي حمل و نقل و مشكل ترافيك، اين شهر را ترك كردند.در حالي كه در ايام حضور انبوه مسافر خيابان‌هاي ورودي به حرم مطهر، قفل مي‌شود و هر ساله در ايام نوروز و تابستان طرح‌هاي ترافيكي نيز راهگشاي اين مشكل نمي‌باشد، انتظار مي‌رفت دولت در كنار مصوباتي كه براي توسعه‌راه‌هاي بين مشهد با ساير شهرستان‌هاي استان داشت، با ايجاد رديف اعتبار مورد نياز، گره‌اي از بافت فرسوده پيرامون حرم مطهر رضوي باز مي‌كرد تا زائران بارگاه ملكوتي امام رضا(ع) با سر درگمي در خيابان‌هاي منتهي به حرم مطهر مواجه نشوند.
هر چند كمك به استحكام بخشي يك خانه تاريخي در بافت فرسوده حرم مطهر (به عنوان يكي از 20 مصوبه براي مشهد!)خود اميدوار كننده است كه دولت به آثار تاريخي توجه نشان داده است؛ اما اين در حالي است كه چند كيلومتر آن طرف تر ، ديار تاريخي توس و الحاق آن به مشهد بلاتكليف مانده است. با اين اوصاف به نظر مي‌رسد،‌ برگي ديگر بر دفتر بي مهري‌ها به پايتخت معنوي كشور افزوده شده‌است. نكته قابل توجه آنجاست كه در بسياري از مصوباتي كه به نام مشهد از جلسه هيئت وزيران بيرون آمده، سهم مشهد ناچيز بوده است، به عنوان مثال احداث آزادراه در محورهاي منتهي به مشهد، در واقع ارائه خدمت به شهرستان‌هاي استان است؛ نه پايتخت معنوي ايران! 
تصويب مصوباتي در حد «مطالعه» (و نه اجرا) و تكرار برخي ديگر از مصوبات پيشين نيز يكي ديگر از مصاديق كم توجهي به مشهد در يكصدمين سفر استاني است كه اين علامت سئوال را در كارنامه تدوين كنندگان پيش‌نويس مصوبات استاني و به صورت مستقيم مديران اجرايي استان قرار مي‌دهد كه به راستي چه درصدي ازمشكلات مشهد با اين مصوبات برطرف خواهد شد و آيا نتيجه كارشناسي پيشنهادات مختلفي كه براي توسعه مشهد طي قريب به 5/2سال فاصله ميان دو سفر سوم و چهارم دولت از سوي مديران، صاحب‌نظران و رسانه‌ها ارائه شده، همين 20مصوبه اي است كه دولت دهم به عنوان خروجي مهم‌ترين جلسه خود در يكصدمين سفر، عرضه كرده است؟!
نگاهي به فهرست نه چندان با افتخار مصوبات يكصدمين سفر استاني دولت و چهارمين سفر به خراسان رضوي، در ارتباط با مشهد، نشان مي‌دهد كه نگاه به مشهد به عنوان «پايتخت معنوي ايران اسلامي» هنوز از مرز تعارف و شعار فراتر نرفته است.

۱۳۹۱/۲/۲۲

ادامه بگم بگم های احمدی نژاد در مشهد: درخواست وام‌های ۵۰۰ میلیاردی نمایندگان مجلس و توطئه گرانی

کلمه: احمدی نژاد در حرم امام رضا (ع) طی اظهاراتی بی سابقه، به شدت از مجلس انتقاد کرد و به نقش وزارت اطلاعات در گرانی ارز و سکه پرداخت و آن را توطئه مشترک بیگانگان و عناصر داخلی خواند. وی همچنین رییس مجلس را متهم به دروغگویی کرد.

وی در ادامه ادعاهای چند ساله خود بار دیگر گفت: اقتصاد ایران می تواند جزو چند اقتصاد بزرگ دنیا باشد.

احمدی نژاد ادامه داد: افرادی دیده می شوند که مسئولیت اجرایی ندارند ولی می خواهند در اجرا دخالت کنند و مدام فریاد می زنند که تصمیم دولت در این باره ضرر است و فقط تصمیمات غلط می گیرند و ما باید تصمیمات غلط آنها را پاسخ دهیم.

احمدی نژاد که همواره از توطئه هایی علیه دولتش نام می برد و بارها تهدید به افشا گری کرده است، با بیان این مطلب که ‘‌تا جان در بدن دارم اهداف اعلام شده را پیگیری خواهم کرد و هرگز کوتاه نخواهم امد’‌ گفت که عده ای تلاش می کنند تا هدفمندی یارانه را زیر سئوال ببرند. دائما شایعه پراکنی می کردند ، اخبار دروغ و جعلی منتشر می کردند و با کمک بیگانگان و برخی عناصر داخلی در یک توطئه و اقدام ضد مردمی در بازار ارز و طلا که مطلقا ارتباطی به هدفمندی یارانه ها ندارد ؛‌ اخلال کردند.

احمدی نژاد مدعی شد : این مساله ای که در بازار ارز و طلا دیدید حاصل توطئه مشترک داخلی و خارجی بود . دولت درصدد بوده و هست که قاطعانه با این توطئه برخورد کند و اجازه ندهد که به ملت عزیز ایران فشار وارد کند.

وی در عین حال گفت که ‘‌ برخورد با این توطئه ها نیازمند اطلاعات دقیق و صریح و در زمان مناسب است که متاسفانه دست دولت از این جهت خالی بود.’

رییس هیات دولت، علی لاریجانی را به دروغگویی متهم کرد و گفت: دارند همه کاری می کنند تا جلوی کار دولت را بگیرند، می گویند بنزین می خواهد ۲۰۰۰ تومان شود، چرا دروغ می گویید؟

وی مدعی شد: قبلاً می گفتند اگر طرح یارانه ها کلید بخورد، تولید می خوابد، تورم سر به فلک می کشد و ۵۰۰ درصدی می شود، اما الان الحمدلله اتفاقی نیافتاده، تورم ۶ درصد است، دو درصد آن هم تازه برای اقتصاد جهانی است.برخی می گفتند تولید کشور صفر می شود، الحمدلله صفر نشده است!

احمدی نژاد گفت: دائم می گویند که دولت می خواهد اجناس را گران کند، ما می خواهیم گران کنیم؟ ما که دائم درپی ریشه کنی گرانی هستیم.

وی با انتقاد از اظهاراتی که علیه طرح هدفمندی یارانه های می شود اضافه کرد: تیتر می کنند که سناریو مرحله دوم هدفمندی آماده شده، پشت سرهم دروغ می گویند. در حالی که چنین نیست.

آرزویشان را به گور می برند

احمدی نژاد ادعا کرد: بار اینها از پیشرفت ملت ایران ناخشنودند، می خواهند برنامه های ملت را مختل کنند!

وی اضافه کرد: می گویند که بنزین را ۱۰۰ تومان گران کنید، ۵۰ تومانش را بدهید مردم، ۵۰ تومانش را هم بگذارید برای حساب های خاص!

احمدی نژاد ادامه داد: به اینها می کوییم چگونه مردم پول افزایش ۵۰ تومانی بنزین بدهند، می گویند که خب مردم صرف جویی کنند، آخر مردم چگونه صرفه جویی کنند؟

رییس دولت دهم افزود: ۵۰ تومان بقیه آن را هم می گویند بدهید به حساب های خاص تا هر وقت خواستند وام ها و پول های بی صاحب ۲۲ میلیاردی تا ۵۰۰ میلیاردی بدهند به افراد خاص، اگر هم ندهند می روند گوش وزیر را می گیرند تا برکنارش کنند.

وی گفت: اینها نمی خواهند خشنودی ملت را ببینند، اما همزمان با ضربه زدن به مردم، به گور خواهند رفت.

۱۳۹۱/۱/۵

ورژن جدید دی وی دی ترانه های سبز توزیع شد

ورژن حدید دي وي دي ترانه هاي سبز (1/5) شامل ترانه هاي سبز از شماره 1 تا 495 (2.1 گيگابايت شامل 620 ترانه )به همراه نماهنگ هاي بسيار زيباي سبز (2/1گيگابايت شامل 145 نماهنگ) آماده شد. با توجه به افزایش تعداد ترانه های حجم تعدادی از نماهنگ ها کم شد .  در اين دي وي دي جديد نماهنگ دلتنگی (راه سبز را زندگی کنیم) افزوده شد. هموطناني كه مايلند، اين دي وي دي را دريافت كنند كافيست آدرس كامل خود را به ايميل jsm1388@gmail.com بفرستند تا با رعايت تمام مسائل امنيتي براي آنها ارسال گردد. برای تمام درخواستهای جدید ، این ورژن از دی وی دی ارسال شده است.
تصاویری از صفحات داخلی دی وی دی جدید.
صفحه ی اصلی
صفحه ی لیست ترانه ها
صفحه پخش




۱۳۹۰/۱۲/۲۹

بیانیه وبلاگ نویسان خطاب به مهدی خزعلی.






بیانیه جمعی وبلاگ نویسان خطاب به مهدی خزعلی.
به نام خدایی که جان میدهد و جان می ستاند
برای مهدی خزعلی که زمانی جانش را برای دفاع از خاکش بر کف دست نهاد
و اکنون برای دفاع از کلام حق:

ما را چه شده است؟
روزگاری در این سرزمین انقلابی شد،به امید دگرگونی و با هدف سرنگونی دیکتاتوری.
با نوید آزادی.با وعده های الهی گونه.
با نام دین برتر و اکمل.
میراث خوارانی بودند اما که دندان تیز کردند برای سهم خواهی و هر چه بیشتر بردن.
حذف ها کلید خورد،سلطنت طلب،کمونیست،مارکسیست،منافق،دگراندیش،ملی مذهبی،مذهبی،حتی آیت الله ها و حجج اسلام ها...عناوین و انگ ها تولید میشد همچنان.
این چرخه تولید همچنان میچرخد و کار به جایی رسیده که امروز صریق ترین و خالص ترین 
یاران این نظام،آماج حملات حذف و حصر و زندان قرار گرفته اند.
در این بین تاکتیک النصر باالرعب چنان کارگر افتاده که کسانی که می دانند و از ماهیت نظام آگاهند سکوت اختیار کرده،نه تنها اعتراضی نمی کنند،که بنده وار سر تسلیم در برابر ظلم و دیکتاتوری ریشه دوانده در اجزای حکومت فرود آورده اند.

قربانیان این تنگ نظری و مطلق گرایی اما اکنون حال و روز دیگری دارند.
عده ای زندانی اند.بعضا گوشه عزلت اختیار کرده اند و گروهی اجبارا کوچانده شده اند از این دیار...
هیچ صدایی نباید شنیده شود! هیچ اعتراضی نباید صورت گیرد!
تنها و تنها چاکران خوارصفت دست به سینه احسنت می گویند و صلوات می فرستند و
آل رسول را شرمسار وجود خود می کنند.
مهدی خزعلی از قاعده وضع شده دیکتاتوری مستثنی نیست.
کسی که آلام و رنجهای زاییده از استبداد را با تمام وجود و ایمان خالصش حس و درک کرده و علیه آن بپا خاسته است.
مگر نه اینکه ان الحیاة عقیدة و الجهاد؟...مگر نه اینکه پرورش یافته مکتبی محمدی علوی حسینی است؟کدام یک از این بزرگواران سکوت در برابر ظلم را جایز کرده اند؟

باری،خزعلی بجای نشستن بر سر خوان رنگین نعمت و مکنت و صحت و عافیت دنیا،در کار خوان دیگری است.خوانی که رسول خدا و آلش گسترده اند و بندگان را جهت ارتزاق از آن فرامی خوانند.
او دست از جان شسته و دعوت بزرگان دینش را لبیک گفته و سکوت مرگبار خفقان حاکم خواسته را شکسته و لب بر غذا بسته.
و حاشا بر بی غیرتی ما....
او برای دفاع از حقوق شهروندی زیرپا مانده ما فریاد سر داده و در برابر،ما سکوت کرده،سر به زیر انداخته و بکار زندگی روزمره خویش مشغول شده ایم و مغفول مانده ایم.

لحظه ای به خود آییم و به کار کشف خودِ خودمان بپردازیم.
زندگی بسیار زیباست و ارزشمند.زندگی موهبتی است الهی تا جایی که چشم بر زندگی دیگری نبندیم.
از هر دریچه و منظری بنگریم،سکوت شایسته ما نیست،نه از دیدگاه الهی،نه انسانی،نه مذهبی،نه شهروندی،نه هموطنی،نه آریایی....

فریاد مجازی ما به جایی نخواهد رسید.اگر ذره ای داعیه دفاع از حق،انسانیت و آزادی داریم بپاخیزیم و در حرکتی منسجم و غیرتمندانه قبل از آنکه کار از دست بشود،برای نجات این رادمرد،اقدام کنیم.

و کلامی با مهدی عزیز:
سرزمین ما به مردانی چون تو بس نیازمند است چرا که سالهاست کهنه درخت مردانگی 
و غیرت،در این سرزمین آبیاری نگردیده و اندک جانی بر آن مانده...

این سرزمین به امثال تو نیاز دارد نه برای ریاست و کیاست و وزارت(که نیک میدانم از آن بیزاری)...که برای آبیاری و رویش شاخه هایی تازه از این درخت کهنسال...

برای ما...برای این سرزمین...برای انسانیت...برای شرافت...برای نجابت...بمان.
التماست میکنم بمان.
و جان را خدا میدهد و خدا می ستاند.
بیست و هفتم اسفند 1390

۱۳۹۰/۱۲/۱۷

مهدی خزعلی را آزاد کنیم

مهدی خزعلی را آزاد کنیم
آی آدمها


آی آدمها ، که بر ساحل نشسته شاد و خندانيد ،
يک نفر در آب دارد می‌سپارد جان
يک نفر دارد که دست و پای دائم می‌زند
روی ِ اين دريای ِ تند و تيره و سنگين که می‌دانيد ،
آن زمان که مست هستيد
از خيال ِ دست يابيدن به دشمن ،
آن زمان که پيش ِ خود بيهوده پنداريد
که گرفتستيد دست ِ ناتوان را
تا توانائی ِ بهتر را پديد آريد ،
آن زمان که تنگ می‌بنديد
بر کمرهاتان کمربند ...
در چه هنگامی بگويم ؟
يک نفر در آب دارد می‌کند بيهوده جان ، قربان .
آی آدمها که بر ساحل بساط ِ دلگشا داريد ،
نان به سفره جامه تان بر تن ،
يک نفر در آب می‌خواند شما را
موج ِ سنگين را به دست ِ خسته می‌کوبد ،
باز می‌دارد دهان با چشم ِ از وحشت دريده
سايه‌هاتان را ز راه ِ دور ديده ،
آب را بلعيده در گود ِ کبود و هر زمان بيتابی‌اش افزون .
می‌کند زين آبها بيرون
گاه سر ، گه پا ،
آی آدمها !
او ز راه ِ مرگ  اين کهنه جهان را بازمی‌پايد ،
می‌زند فرياد و امّيد ِ کمک دارد .
آی آدمها که روی ِ ساحل ِ آرام در کار ِ تماشائيد !
موج می‌کوبد به روی ِ ساحل ِ خاموش ،
پخش می‌گردد چنان مستی به جای افتاده . بس مدهوش
می‌رود ، نعره‌زنان اين بانگ باز از دور می‌آيد ،
آی آدمها !
و صدای ِ باد هر دم دلگزاتر ،
در صدای ِ باد بانگ ِ او رهاتر ،
از ميان ِ آبهای ِ دور و نزديک
باز در گوش اين نداها ،
آی آدمها !

به مهدی خزعلی



شاید در بیدادگاههای ظالم این بهترین تصمیم است و ما به تصمیمت احترام میگذاریم، در این تنگنای تاریخی و در این برهه، حضور یک معترض  بهتر از هزار معترض خفته است. 

۱۳۹۰/۱۲/۱۴

تولد من روز آشنایی با شماست...

میرحسین موسوی است : تولد من روز آشنایی با شماست...

سلام پدرم
چندین روزه که با خودم فکر میکنم چطور روز میلادتو بت تبریک بگم
هر موقع شروع به نوشتن کردم دیدم چیزی جز شرمندگی در دستم ندارم تا روی کاغذ بیارم
شرمنده ام
بخاطر مدعی سبز بودنم و سبز نبودنم شرمنده ام
بخاطر ضعیف بودنم شرمنده ام
بخاطر کوفی بودنم شرمنده ام
به زیبایی گفتی که تولدت روز آشنایی با ماست به شرافتت و نجابتت قسم روز انسان شدن من ،روز مسلمان شدن من،روز عاشق شدن من هم روزی بود که در ظاهر سربازت شدم و تو را شناختم
به امید روزی که واقعا سبز باشم وشرمده تو نباشم
شرمنده دخترانت نباشم،دخترانی که صبورانه دوریت را اشک میریزند
میدونم که تو محکم تر از همیشه ای چون تو با خدا معامله کردی
به امید روزی که اسلام واقعی و آزادی واقعی را در کنارت و در ایرانمان تجربه کنیم
یا حسین میر حسین

۱۳۹۰/۱۲/۳

نه به انتخابات فرمایشی

نه به انتخابات فرمایشی
نمایندگان واقعی مردم ایران یا در زندانند و یا در حصر خانگی افتخار ایران
نماینده مردم مازندران آریا آرام نژاد

۱۳۹۰/۱۱/۲۱

پخش گسترده اعلامیه و دعوت به حضور در مراسم بیست و پنجم بهمن- مشهد

پخش گسترده اعلامیه و دعوت به حضور در مراسم بیست و پنجم بهمن- مشهد





اطلاع رسانی برای راهپیمایی روز 25 بهمن را از هر راه ممکن دنبال کنیم. 

وعده ما روز بیست و پنج بهمن ساعت چهار بعدازظهر.

آدرس محل تجمع: خیابان احمد آباد، حدفاصل میدان دکتر شریعتی (تقی آباد) تا میدان فلسطین (ملک آباد)

۱۳۹۰/۱۱/۱۶

نامه تکان دهنده هاشم خواستار از زندان مشهد‬




هاشم خواستار

مقدّمه

قرار نبود که نامه یا گزارش دیگری بنویسم امّا ضرب المثلی هست که به دیوانه می‌گویند خرمن را آتش نزنی دیوانه می‌گوید خوب شد یادم انداختی؛ و آن‌ها مرا به ۱۰۲ تبعید کردند و قاضی ناظر، به طعنه به دوستان و خانواده‌ام گفته بود که آقای خواستار را به ۱۰۲ فرستادیم که از نزدیک شرایط زندان را ببیند. مگر کسی که یاد گرفته چگونه قلم به دست گیرد می‌تواند در میان دریایی از سوژه باشد و ننویسد؟!! از طرفی پیش بینی کرده بودم که نوشته‌های مرا خواهند گرفت و همین طور هم شد و گرفتند.

پس خلاصه‌ای نوشته و به طریقی به بیرون از زندان فرستادم تا در فرصت مناسب بنویسم که همین هم نزدیک بود لو برود. یعنی یک میلی متر مانده بود که نوشته‌ها لو برود. امّا فقط بیشتر شبیه معجزه است که نوشته‌ها لو نرفت؛ و یاری خداوند را به معنی واقعی احساس کردم. اگر زنده بودم یک روزی جریان را خواهم نوشت. ولی چون اکنون ممکن است به زندان بر گردم پس راز را آشکار نمی‌کنم شاید بتوانم دو باره از آن استفاده کنم.

به نام خداوند جان و خرد

ساعت یک بعد از ظهر پنج شنبه بیست و نهم اردی بهشت بود به من از طریق وکیل بند اطلاع دادند که به بند ۵ سالن ۱۰۲ منتقل شده‌ام؛ فوراً فهمیدم که آخرین نامهٔ خطاب به رئیس قوّهٔ قضاییه و وزیر اطلاعات کارش را کرده است. آن‌ها تحمّل انتقاد معلم زندانی را ندارند و مرا به بند ۵ سالن ۱۰۲ تبعید کردند. از هم بندی‌ها هیچ کس سئوال نکرد که چرا به ۱۰۲ منتقل شدم چون در جریان نامه‌ها بودند.

فقط بعضی‌ها مرا دل داری می‌دادند که در جواب می‌گفتم من برای همه چیز خودم را آماده کرده‌ام که «هر که خربزه می‌خورد پای لرزش هم می‌نشیند»؛ و همهٔ دوستان (بهائیان ۴ نفر، مولوی‌های اهل سنت ۸ نفر، متّهمین هواداری از مجاهدین خلق ۴ نفر، دراویش گناباد ۷ نفر، متهمین به جاسوسی ۴ نفر و تعدادی زندانی خارجی) ناراحت بودند از اینکه به ۱۰۲ منتقل می‌شدم.

وسایل ضروری را جمع کردم و بقیه را‌‌ همان جا گذاشتم و به دوستان گفتم هر کس نیاز داشت به او بدهند. چون می‌دانستم که جمعیت ۱۰۲ زیاد و نگه داری وسایل در آنجا مشکل است. از همهٔ دوستان هم اتاقی خدا حافظی کردم و با یک زندانی خدمه تا جلوی درب ۱۰۲ هدایت شدم. درب را باز کردند و به داخل ۱۰۲ رفتم. چه هم همه و ول وله‌ای!!. جمعیت موج می‌زد. این بار سوم بود که به ۱۰۲ می‌آمدم. قبلاً این قدر زندانی نداشت.

سراغ شیخ حسن یکی از مولوی‌های اهل سنّت را گرفتم؛ گفتند اتاق نُه است. به کمک یک زندانی وسایلم را به اتاق ۹ بردم. با شیخ حسن قبلاً در همین ۱۰۲ و بند ۶⁄۱ آشنا شده بودم. اکنون به کمک او احتیاج داشتم. چون زندانی تازه وارد اگر دوستی نداشته باشد باید وسایلش را همیشه با خودش حمل بکند. در غیر این صورت حتماً اتفاقی برای وسایلش می‌افتد و برای من ممکن نبود که همهٔ وسایل را با خودم داشته باشم. از طرفی معلوم نبود که اصلاً به من تخت بدهند. بنا بر این وسایلم را روی تختش چیدم. تقریباً وسایلم نصف تخت را اشغال کرد و نصف دیگر حدوداً نیم متر برای خواب و استراحت باقی ماند. چاره‌ای نیست. با دوستم از شرایط ۱۰۲ سئوال کردم. از کریدور خواب‌ها، از کسانی که در کوچهٔ توالت می‌خوابند، از مسجد خواب‌ها، از صف توالت، صف فروشگاه، صف مخابرات، صف متادون، از هوا خوری، از هجوم گارد و بازرسی‌ها و خلاصه از همه چیز. امّا شنیدن کی بود مانند دیدن.

به موقع آنچه را که دیده و مشاهده کردم عیناً نقل خواهم کرد. به شما قول می‌دهم که حتّی یک جملهٔ دروغ نگویم.

آمار زندانیان را دو نوبت می‌گیرند. یکی تقریباً ساعت ۷ بعد از ظهر که تا ساعت ۸ شب طول می‌کشد و دیگری ساعت ۱۰ شب که معمولاً تا ساعت ۱۱ شب طول می‌کشد. ساعت ۱۰ شب معمولاً اسامی کسانی که فردایش دادگاه دارند می‌خوانند اما ساعت ۵/۱۱ شب جمعه به من ابلاغ کردند که فردا ۳۱/۲/۹۰ دادگاه دارم. فهمیدم که تبعیدم به ۱۰۲ بسنده نکرده و در روز جمعه هم برای من برنامه ریخته‌اند که شنبه ۳۱/۰۲/۹۰ می‌خواهند مرا به دادگاه ببرند. صبح شنبه ساعت ۵/۶ صبح در حالی که لباس زندانی پوشیده بودم از بند ۱۰۲ خارج و به سالن انتظار جهت اعزام به دادگاه رفتم. سالن انتظار بسیار شلوغ بود. امّا ساعت ۸ که شد دو باره اسم مرا خواندند و مرا به بند ۵ برگردانده و گفتند دادگاه منتفی شده است. آیا واقعاً دادگاه برای همیشه منتفی شده است یا زمان آن را به تأخیر انداخته‌اند؟!! آیا به قول مشهور نهضت ادامه دارد!!

مشخّصات بند ۵:

بند ۵، چهار سالن به شمارهٔ ۱۰۱ و ۱۰۲ در دو طبقهٔ روی هم و ۱۰۳ و ۱۰۴ در دو طبقهٔ دیگر بر روی هم قرار دارند. هر دو طبقه از یک هواخوری به صورت چرخشی استفاده می‌کنند. یعنی اگر سالن ۱۰۱ از ساعت ۷ تا یک بعد از ظهر استفاده می‌کند، سالن دیگر از ساعت ۵/۱ تا ۵/۶ بعد از ظهر استفاده می‌کند و روز دیگر بالعکس. البته با کوتاه شدن روز‌ها زمان استفاده از هوا خوری تا چهار ساعت کم می‌شود. یک ساعت قبل از آنکه درب هوا خوری باز شود جهت رفتن به هوا خوری صف می‌کشند. کسانی که می‌خواهند زود‌تر وارد هواخوری شوند به چند دلیل است. یکی چون در مسجد برای نماز صبح به مدّت تقریباً ۵/۱ ساعت زندانیانی را که در مسجد می‌خوابند بیدار کرده و بیرون می‌کنند و نمی‌توانند به اندازهٔ کافی بخوابند. دوّم روی وسایل ورزشی پتو می‌اندازند و در زیر آن با پنهان شدن از دید دوربین‌ها، چراغ را روشن کرده و مواد می‌کشند. سوّم در تابستان به دنبال مکانی می‌روند که تا ظهر حتی الامکان سایه باشد. هواخوری حدوداً شش صد متر مربع مساحت دارد که چنان چه سرویس‌ها و وسایل ورزشی و یک سکو با پنج شیرآب که زندانیان لباس‌هایشان را می‌شویند از مساحت کلی کم کنیم حدوداً چهار صد متر مربع مفید هواخوری دارد که در این سطح یک روز در میان ساعت ۳۰/۷ صبح که هواخوری از ۱۰۲ است سالن را تخلیهٔ کامل از زندانیان می‌کنند و به مدّت پنج دقیقه زندانیان را با کمک یک مربی از زندانیان ورزش می‌دهند. و از داخل اتاق رئیس بند که با شیشه سکوریت مشرف به هوا خوری است، زندانیان را دیده که زندانیان نمی‌توانند او را ببینند، کنترل می‌شوند. چنان چه رئیس بند مشاهده کند که زندانیان خوب ورزش نمی‌کنند. به جای ساعت ۸ ساعت ۹ درب هوا خوری را باز کرده تا به اطاق‌هایشان بروند. در چهار صد متر مربع ۷۰۵ نفر چگونه ورزش کنند؟!! چگونه دست‌هایشان را به دو طرف بار کنند؟ چه طور پا را به جلو حرکت دهند؟ از عجایب است. مهم نیست دستت را که دراز کردی به صورت کناریت بخورد!! یک بار دست کناری‌ام به داخل چشمم خورد که تا یک هفته قرمز بود و‌گاه گاهی از آن اشک می‌آمد. از هواخوری هر کدام از زندانیان به نیّتی خاص استفاده می‌کردند. یک عدّه والیبال یا پینگ پنگ بازی می‌کنند که حقیقتاً جا را برای دیگران تنگ می‌کنند تعدادی با تخته نردهائیکه خودشان از خمیر نان درست کرده‌اند بازی می‌کنند. اکثراً سیگار می‌کشند که واقعاً شایسته است که به جای هواخوری، دود خوری بگوییم. تعداد زیادی خودشان را لخت کرده و من مرتب خال کوبی‌های روی بدنشان را که از پشت پا تا پشت پلک نوشته شده بود می‌خواندم. جالب است بر پشت پلک یک زندانی نوشته شده بود «شب بخیر».

جامعه‌ای که از نظر رشد فرهنگی، اجتماعی، سیاسی، اقتصادی به بن بست برسد، خود زنی می‌کند؛ یا به خودش از طریق اعتیاد و خال کوبی و خود کشی و… صدمه می‌زند و یا به دیگران به صورت‌های مختلف با سرقت، کلاه برداری، تجاوز به عنف، جعل، آدم کشی و… ضربه می‌زند. اینجامعه محصول حکومت‌های استبدادی است.

زندانیانی می‌دیدم که از سیگار استفادهٔ بهینه می‌کنند. یعنی هم سیگار می‌کشند، هم شپش‌هایشان را با آتش سیگار کشته و تفریح می‌کنند.

در ۲۲/۰۴/۹۰ که گارد جهت بازرسی به داخل سالن ۱۰۲ یورش آورد و سالن را تخلیهٔ کامل از زندانیان کردند. همه را به داخل هوا خوری فرستادند. یک زندانی را دیدم جهت مخفی کردن مواد دستش را داخل شلوارش کرده و مواد را در داخل مقعدش جاسازی می‌کند. چه قدر زور می‌زد و عرق کرده بود تا بالأخره مواد را به داخل انبار فرستاد. من هر روز صبح و یا بعد از ظهر که هواخوری از ۱۰۲ و سایه بود هواخوری می‌رفتم و پیاده روی می‌کردم.

مخابرات:

از شش دستگاه تلفن تشکیل شده که به کمک زندانیان از ساعت ۹ صبح تا هفت شب به زندانیان خدمات می‌دهند. هر زندانی با نیم ساعت در صف یک روز در میان ۵ دقیقه تلفن دارد. روزهایی که اجرای حکم اعدام دارند تلفن از ساعت ۲ بعد از ظهر قطع می‌شود. چه قدر زندانیان جوانی را دیدم که به همسرشان با تلفن می‌گفتند به هر صورتی که شده برای آن‌ها پول تهیّه کنند، تأکید می‌کنم به هر صورتی که شده!

فروشگاه:

از یک اتاق ۱۵ متر مربعی تشکیل شده که به وسیلهٔ شرکت تعاونی کارکنان زندان اداره می‌شود. زمانی که فروشگاه باز می‌شود. دو زندانی را جهت کمک به مسئول فروشگاه با بلند گو صدا می‌زنند. فروشگاه بیشتر مواد غذایی که دیر خراب می‌شود می‌آورد. اگر چه زندانیان همهٔ اجناس را خریده و نمی‌گذارند کهنه شود. فروشگاه خیلی دیر میوه می‌آورد. و آن وقت که می‌آورد خیلی کم می‌آورد. دو مرتبه از صبح تا شب در صف بودم و در پایان به من میوه نرسید. اکثراً دستگاه کارت خوان خراب است. در تاریخ ۲۸ / ۰۳ /۹۰ به مدّت ۶ روز فروشگاه تعطیل بود که هر بستهٔ سیگار تیر چهار صد تومانی به چهار هزارتومان رسید و حتّی جلد زر ورق پاکت سیگار نیز خرید و فروش می‌شد.

یک زندانی را دیدم که سیگاری روشن کرد؛ حد اقل ده نفر جلو آمدند که ته سیگار را به آن‌ها بدهد.

حمام:

از ده عدد دوش تشکیل شده است که تقریباً به مدت شش ساعت بر روی ۷۰۰ نفر باز است. تنها موردی که در ۱۰۲ پسندیدم همین حمام بود که از ساعت ۱۲: ۱۵ دقیقه ظهر تا ساعت یک بعدازظهر به پیرمرد‌ها اختصاص داده بودند. البته چون تابستان هوا گرم بود هر روز به حمام می‌رفتم امّا یک روز آب سرد بود، یک روز تعمیر می‌کردند. خلاصه از هر سه روز یک روز موفق می‌شدم که حمام بروم.

آشپزخانه:

تعدادی شعلهٔ گاز در یک اتاقی به ابعاد ۵/۱ در ۵ متر قرار داده‌اند که زندانیان در ساعات به خصوصی می‌توانند با ظروف و مواد غذایی که از فروشگاه می‌خرند آشپزی کنند.

توالت:

مشکل‌ترین و سخت‌ترین قسمت برای من توالت رفتن است. چون من قرص فشار خون می‌خورم و ادرار آور است و هر دو ساعت باید توالت بروم و با داشتن ده عدد توالت که خیلی از مواقع یا بند هستند یا تعمیر می‌کنند همیشه صف وجود دارد. امّا به تدریج یاد گرفتم که چه مواقع توالت بروم که خلوت‌تر است. معمولاً دو نوبت بعد از آمار ساعت ۷ شب و ۱۰ شب توالت‌ها بسیار شلوغ است که بعضی مواقع تا یک ساعت صف بوده‌ام اما در ساعت دیگر بخصوص صبح زود بیشتر از پانزده دقیقه صف نیستم. چون بعضی افراد خودشان را داخل صف توالت جا می‌زنند دعوا می‌شود. من همیشه و از هر فرصت استفاده می‌کنم با زندانیان صحبت کنم.

یک بار تقریباً ساعت ۱۱ شب که صف توالت خیلی طویل و شلوغ بود با یک زندانی گرم صحبت بودم که ناگهان چنان مشتی به شانه‌ام خورد که روی یک زندانی افتادم. هیچ واکنشی از خود نشان ندادم و به روی آن زندانی که از من مسن‌تر بود لبخند زدم او با صدای بلند گفت: «ده بار بهت گفتم که برو جلو تا صف از هم گسیخته و عده‌ای جا نزنند گوش نکردی!!» حق با او بود. من آن قدر با زندانی کناری‌ام گرم صحبت بودم که متوجّه اینکه کسانی با فاصله ایجاد شدن در صف جا می‌زنند، نبودم. از طرفی چون سیگار کشیدن فقط در راه رو‌های توالت و هواخوری مجاز بود. بنا بر این حتّی کسانی که نیّت توالت رفتن هم نداشتند به آنجا می‌آمدند. دود سیگار که از دهان بیرون می‌آید و به مشامم می‌رسد فوراً مرا به سرفه می‌اندازد. اگر چه در طول راه رو دَه هوا کش پر قدرت هوا را تهویه می‌کردند. امّا غلظت دود سیگار چنان زیاد بود که زمانی که به داخل اتاق بر می‌گشتم، هم اتاقی‌هایم می‌گفتند خیلی بوی سیگار می‌دهی معلوم می‌شود کوچهٔ توالت‌ها خیلی شلوغ است.

کوچهٔ توالت‌ها عرض ۵/۱ متر دارد. در دو طرف این راه رو زندانیان نشسته و چای و غذا می‌خورند و بعضی هم با آتش سیگار شپش‌هایشان را می‌کشند و یک صف جهت توالت رفتن است. عدّه‌ای هم ایستاده و با هم حرف می‌زنند و سیگار می‌کشند.

به کوچهٔ توالت‌ها کوچهٔ نامرد‌ها هم می‌گویند چون خیلی از زندانیان در این کوچه با هم تصفیه حساب می‌کنند آمار معمولاً در ساعت ۱۱ شب تمام می‌شود و ساعت ۵/۱۱ خاموشی است همه هجوم می‌برند که در مسجد و کوچهٔ توالت‌ها و در داخل کریدور جای قبلی خود بخوابند. موقع توالت رفتن هر شب می‌دیدم که برای ۵ سانتی متر فضای خواب زندانیان با هم دعوا و زد و خورد می‌کردند که یکی می‌گفت تا این خط متعلق به من است و دیگری می‌گفت خیر تا این خط متعلق به من است. زندانیان تا جلو توالت می‌خوابیدند (از سطل زباله شیرابه در زیر پتوی یک زندانی کش گرفته بود و او راحت خوابیده بود.

مسجد:

مسجد دو کاره و شاید هم بگویم سه کاره است. هم جهت نماز و دعا و هم برای خواب است. ساعت ۵/۱۱ شب که خاموشی است بیش از صد زندانی در مسجد می‌خوابند و قبل از اذان صبح تا یک ساعت بعد از اذان زندانیان را از مسجد بیرون می‌کنند که اکثراً در جلو توالت‌ها و دست شویی‌ها و کوچهٔ توالت‌ها می‌ایستند اگر جایی پیدا کنند پتوشان را انداخته و استراحت می‌کنند و سپس با‌‌ همان پتو به داخل مسجد بر می‌گردند. تقریباً ۵/۱ ساعت وقت تلف می‌کنند. روزهایی که هواخوری شیفت صبح از ۱۰۲ است. ساعت ۵/۶ بیدار کرده و از مسجد بیرون می‌کنند و روز‌هایی که شیفت بعد از ظهر هواخوری متعلق به ۱۰۲ است اجازه می‌دهند که تا ساعت ۱۰ صبح بخوابند تعدادی از زندانیان معتاد که مواد گیرشان نمی‌آید و قرص می‌خورند خیلی از مواقع زمان خواب ادرار می‌کنند و به این ترتیب حتّی مسجد که باید مطهّر و پاکیزه باشد از تمیزی دور است.

کریدور:

کریدور از یک سالن دراز به عرض چهار متر و طول تقریباً پنجاه متر تشکیل شده است که در دو طرف آنچهارده اتاق و یک آرایشگاه و یک مسجد و یک فروشگاه و درب ورودی و درب ورود به هواخوری و یک درب ورود به کوچهٔ توالت تشکیل شده است. در داخل کریدور حدود دویست زندانی می‌خوابند. زندانی چون از هر سانتی متر مساحت، حد اکثر استفاده را می‌خواهد بکند لوازمشان را اکثراً داخل کیف یا کیسهٔ پلاستیک از می‌له‌های جلو اطاق آویزان می‌کنند. در دو طرف کریدور یعنی ضلع شرقی و غربی دو عدد کولر آبی بزرگ تقریباً ۶۰ × ۶۰ مستقر می‌باشد که هوای داخل کریدور را در تابستان جا به جا می‌کند. همیشه دو زندانی از فضای زیر کولر که بر روی چهار پایه قرار دارد استفاده می‌کنند و این دو زندانی خیلی خوشحال هستند که بهترین جا را دارند. تمام زندانیان که در مسجد و کریدور می‌خوابند باید به صورت کتابی بخوابند.

به تاریخ ۱۳ / ۰۳ / ۹۰ از بلند گو اعلام شد که به خاطر ازدحام جمعیت کسی داخل کریدور شطرنج و تخته بازی نکند و در هوا خوری بازی کنند. در داخل کریدور سیگار کشیدن ممنوع است امّا در نبود انتظامات سیگار می‌کشنند. در داخل کریدور دعوا و فحش و کتک کاری جزئی از زندگانی زندانیان است. گاهی فلاسک چای به سوی هم دیگر پرتاب می‌کنند و گاهی هم تیزی به هم دیگر می‌زنند و هم دیگر را خونی مالی می‌کنند. در زندان کارد و چاقو وجود ندارد. زندانیان از هر فلزی مخفیانه جهت مصارف عادی و غیر عادی تیزی درست می‌کنند.

اتاق:

مساحت اتاق حدوداً ۳۰ متر مربع و دارای ۱۵ تخت است. در هر اتاق حدوداً ۶۵ نفر زندگی می‌کنند که پانزده نفر تخت دارند. و هفت تا هشت نفر کف اتاق می‌خوابند و ما بقی باید در کریدور یا مسجد و یا کوچهٔ توالت‌ها استراحت کنند و بخوابند و حقّ آمدن به داخل اتاق را ندارند مگر در موقع آمارگیری که در ردیف ۵ نفره نشسته و بر روی هر تخت نیز دو نفر نشسته و به این صورت افسر نگهبان یا جانشین افسر نگهبان، آمارگیری می‌کند. از هشت نفری که کف اتاق می‌خوابند سه تا چهار نفر شهردار اتاق هستند که هفته‌ای دو پاکت سیگار توسط نمایندهٔ اتاق به آن‌ها داده می‌شود و کسانی که در داخل اتاق زندگی می‌کنند هفته‌ای دو پاکت سیگار به نمایندهٔ اتاق می‌دهند تا شهرداران اتاق را نظافت و ظرف‌ها را شست و شو کنند. بیرون از زندان اگر جامعه شدیداً طبقاتی و شرک آلود و پر از تبعیض است در زندان و در اتاق نیز همین خصوصیات را دارد یعنی مجرمین و مواد فروش‌ها و سارقان و اختلاس کنندگان بزرگ و… در زندان از موقعیت بر‌تر و بالاتری بر خوردار هستند و همیشه زندانیان خلاف کار جزء را استثمار می‌کنند. مثلاً آن‌ها آشپز خصوصی دارند. یعنی غذای زندان را نمی‌خورند و موادی که از فروشگاه خریداری می‌کنند به این افراد می‌دهند که برای آن‌ها آشپزی کنند و برای هر نوبت آشپزی هزارتومان مزد می‌گیرند که آن را جهت خرید سیگار و مواد استفاده می‌کنند. جالب است خلاف کاران جزء در زندان هم به کارشان ادامه می‌دهند. یعنی اگر سارق هستند در زندان هم سرقت کرده و نیز از تجربهٔ دیگران استفاده می‌کنند تا در بیرون از زندان بتوانند سرقت‌های بزرگ انجام دهند و اگر مواد فروش هستند یاد می‌گیرند که بعد از آزادی چه طور محموله‌های بزرگ را جا به جا کنند. خودم را به خواب زده بودم که یک زندانی برای زندانی دیگر تعریف می‌کرد: «قبلاً موتور سیکلت می‌دزدیدم و به قیمت پایین به یک نفر مالخر می‌فروختم امّا اکنون بعد از آزادی می‌خواهم موتور کهنهٔ سند دار خریده و سند آن را برای موتور‌های سرقتی نو جعل کنم». یکی پراید دزدیده بود. می‌گفت: «بعد از آزادی می‌خواهم ماشین‌های گران قیمت سرقت کنم».

رابطهٔ افراد ساکن در اتاق با شهرداران بسیار ظالمانه است. اکثراً می‌دیدم زمانی که چیزی می‌خورند آشغال را خودشان در سطل زباله نمی‌انداختند. بلکه یکی از شهرداران را صدا می‌کردند و به او داده تا داخل سطل زباله بیندازند و من حقیقتاً خجالت می‌کشیدم. یک بار به چشم خودم دیدم که نمایندهٔ اتاق در حمام لباس‌های چرکی را نیاورد و به مسئول حمام گفت یک نفر را می‌فرستم که بیاورد و آن نفر یکی از همین شهرداران بود در حالی که وزن تمام لباس‌ها یک کیلو نمی‌شد. من تصوّر می‌کنم این عادات نتیجهٔ یک جامعهٔ ناسالم و محصول حکومت ناسالم ا ست. یکی از شهرداران که نامش احمد سلطانی و بچهٔ خواجه ربیع بود دو بند انگشتش را در اثر کشیدن ناخن و سیاه شدن آن قطع کرده بودند. جرم او سرقت موتور سیکلت بود. (من در کف اتاق و در آخر اتاق) می‌خوابیدم که دو نفر پهلویم سارقان طلا فروشی‌های مشهد و گرگان بودند و به قول خودشان شصت کیلو طلا و به قول صاحبان طلا هشتاد و پنج کیلو طلا سرقت کرده بودند. از یکی از آن‌ها که مالخر بود پرسیدم، چرا شما که می‌گویید ماهی پنج میلیون تومان در آمد داشتید، مالخری کردید؟ می‌گوید در ابتدا وضعم خوب نبود. بعداً که وضعم بهتر شد دیگر رفقایم نمی‌گذاشتند که همراه آن‌ها نباشم. از رفیقش پرسیدم که چرا دست به این کار زدی می‌گفت: بی‌کاری، بی‌کاری، بی‌کاری. دست به هر کاری می‌زدم نمی‌گرفت تا اینکه مجبور شدم شریک دزد طلا فروش‌ها شوم. (پدرش نیز که پاسدار باز نشسته بود به جرم خرید و فروش مواد مخدّر اعدام کرده بودند. عمویش که سر دستهٔ باند بود می‌گفتند در حین فرار به اتومبیل خورده و کشته شده) این سه نفر سارق طلا فروش که در بند ۵ سالن ۱۰۲ بودند به اعدام محکوم شده بودند که رأی دو نفر شکسته شده بود و رأی یک نفر به قوّت خودش باقی بود. یکی از دزدان طلا فروش دو زن داشت. می‌گفت هر موقع به زن‌هایم تلفن می‌زنم می‌گویند برای من کم و برای آن زن زیاد گذاشته‌ای و یک نفر دیگر که در کف می‌خوابید به اتهام قتل شوهر خواهرش دستگیر و زندانی شده بود. چهار نفر شهردار نیز در کف می‌خوابیدند که اکثراً از ورودی‌های جدید بودند و مرتب توسط نمایندهٔ اتاق عوض می‌شدند.‌‌ همان طور که گفتم من تخت نداشتم و هر دو هفته یک بار اعلام می‌کردند کسانی که نزدیک یک سال کف خواب هستند جهت تخت ثبت نام کنند که به تاریخ ۱۳/۰۳/۹۰ وکیل بند به من گفت دستور است که به شما تخت داده نشود. و از اکنون برای شما نوبت تخت محاسبه می‌شود در حالی که ۲۲ ماه سابقهٔ زندان داشتم و در سیزده ماهگی تخت تعلق می‌گرفت. یک نفر زندانی عادی یک هفته بعد از من از بند ۶⁄۱ به ۱۰۲ منتقل شد که بعد از یک شب کف خوابی به او تخت دادند. البته یک هفته بعد هم اعدام شد. به وکیل بند پیغام دادم که به حفاظت اطلاعات بگوید اگر مرا بر روی سیم‌های خاردار بخوابانند باز خواهم نوشت.

ه‌مان طور که گفتم چون تخت نداشتم وسایلم را روی تخت رفیقم می‌گذاشتم و بیشتر، روز از تخت استفاده می‌کردم. بعداً یک نفر آشنا پیدا شد که سه نفری از تخت استفاده می‌کردیم. تخت‌ها سه طبقه بود و تخت دوستم که مولوی اهل سنّت بود تخت وسط بود. فاصلهٔ دو تخت آن قدر کم بود که بار‌ها سرم به تخت بالایی خورده و همیشه پوست سرم درد می‌کرد و بعضی مواقع چنان محکم می‌خورد که صدای اعتراض تخت بالایی بلند می‌شد و می‌گفت چرا به تخت می‌زنی؟!!

در داخل تخت‌ها چه می‌گذرد؟!!:

از پانزده تخت دوازده تخت از ساعت یک بعد از ظهر که خطر حملهٔ گارد کمتر می‌شد چراغ روشن می‌کردند. اشتباه نکنید چراغ شعر و فلسفه و موسیقی روشن نمی‌شد، بلکه چراغ مواد مخدّر از نوع تریاک، شیشه، کریستال روشن می‌شد. چراغ تشکیل شده بود از یک درب قوطی و یک تیغهٔ آهنی به شکل Z و دستمال کاغذی و روغن که وارد جزییات ساخت آن نمی‌شوم تا بد آموزی کمتر شود. هر تخت، چهار تا پنج مشتری داشت و کسانی را می‌دیدیم که به اتهام سرقت زندان بودند و پول‌های سرقتی را چگونه به مواد تبدیل کرده و دود می‌کردند. افرادی را می‌دیدیم که تا روزی ۷، ۶ بار جهت مصرف مواد می‌آمدند زمانی که پول نداشتند، تا وارد اتاق می‌شدند با فحش آن‌ها را بیرون می‌کردند و هر چه خواهش که به زودی کارت بانکم شارژ خواهد شد قبول نمی‌کردند. پول رایج زندان سیگار و اجناس داخل فروشگاه بود. مواد هم از همه نوع فراوان یافت می‌شد و قیمت آن ده برابر قیمت بیرون از زندان بود. بار‌ها اتفاق افتاد هنگامی که از تخت طبقهٔ بالا پایین می‌آمدند پایشان را روی سرم که خواب بودم می‌گذاشتند. اگر چه معذرت می‌خواستند امّا خیلی مواقع شدیداً سرم درد می‌گرفت و با خود می‌گفتم این هزینهٔ دموکراسی است که پرداخت می‌کنی. این مواد را از طریق چراغ مصرف می‌کردند و آن‌هایی که نداشتند، شورت و زیر پوش را در داخل آب کریستال خوابانده و خشک کرده و از هر طریقی که شده به زندان منتقل می‌کردند و در زندان تکه تکه کرده و فروخته و آن را در آب حل کرده و به وسیلهٔ قاشق در داخل بینی می‌ریختند. بار‌ها مرا تعارف کردند که مواد مصرف کنم. به آن‌ها می‌گفتم اگر شهر مشهد را با سند ششدانگ به من هدیه کنند که در ازای آن فقط یک بار مواد مصرف کنم حاضر نیستم. یکی از زندانیان که در سن ۱۶ سالگی آدم کشته بود و بعد از هیجده سال فراری دستگیر شده بود می‌گفت: «مرا زیاد تعارف می‌کنند که مواد مصرف کنم و می‌گویند برای اینکه در زندان راحت باشی باید مواد مصرف کنی. اما من می‌دانم که آن‌ها دلشان به حال من نمی‌سوزد بلکه در ابتدا به من مواد مجانی می‌دهند سپس زمانی که معتاد شدم آن وقت از من می‌خواهند که برای آن‌ها مواد تهیه کنم». روز که از تخت رفیقم استفاده می‌کردم اکثراً بوی تریاک می‌آمد خودم را کج می‌کردم که کمتر بوی مواد به من برسد می‌ترسیدم شاید معتاد بشوم. اگر دو یا چند نفر را در زندان می‌دیدی که پچ پچ و در گوشی و آهسته حرف می‌زنند حتماً دارند در بارهٔ قیمت و مبادلهٔ مواد حرف می‌زنند. خیلی مواقع در کف اتاق دور من حلقه زده و بحث می‌کردند می‌گفتند در زندان هیچ گونه امکانات تفریحی و ورزشی و سر گرم کننده نداریم. مجبوریم مواد مصرف کنیم و این حکومت است که ما را معتاد کرده است. راست می‌گفتند تقریباً دو سال پیش که یک ماهی در این بند بودم خیلی‌ها را می‌شناختم که معتاد نبودند امّا اکنون معتاد شده بودند. اگر یک نفر شخصی را بکشد به جرم قتل او را اعدام می‌کنند، امّا اگر دولت هزاران نفر را در زندان معتاد و به مرگ تدریجی بکشد به زندان بانان پاداش می‌دهند. از آن‌ها پرسیدم مواد چگونه داخل زندان می‌شود؟ می‌گفتند از طریق کارکنان زندان و خانوادهٔ زندانیان در هنگام ملاقات حضوری با زندانیشان و زندانیانی که مرخصی می‌روند. زندانیان تعریف می‌کردند که یک زندانی تا دو کیلو و دویست گرم مواد در معده و داخل انباری (مقعد) جاسازی کرده و به زندان می‌آورد. می‌پرسیدم مشروب وارد زندان می‌شود؟ می‌گفتند مشروب را نمی‌شود وارد کرد امّا زندانیان از خرما و هندوانه مشروب درست می‌کنند. به خاطر همین است که انگور و کشمش هیچ وقت وارد زندان نمی‌شود چون زندانیان از آن مشروب درست می‌کنند. زندانیان به یک دیگر یاد می‌دادند که در بیرون از زندان اگر از تو مشروب گرفتند بگو برای فروش است چون اگر بگویی خودم نیز مصرف می‌کنم حتماً هشتاد ضربهٔ شلاق نیز دارد و اگر مواد گرفتند بگو برای مصرف خودم هست تا جرمت کمتر شود. یکی از زندانیان تعریف می‌کرد که یک کامیون خاور مشروب از او می‌گیرند و زمانی که چادر را از روی ماشین برداشته و آن همه مشروب می‌بینند از تعجّب نیروهای انتظامی صلوات می‌فرستند.

یکی از زندانیان از من می‌پرسد چرا در یک دعوای معمولی و عادی که نیّت و نقشهٔ کشتن کسی را نداشته‌ام به قصاص محکوم شده‌ام و کسی که قبلاً نقشه کشیده فرد یا چند نفر را کشته نیز به قصاص محکوم شده است آیا عدالت است؟ البتّه از این موارد بسیار دیده‌ام که با نقشهٔ قبلی و بدون نقشهٔ قبلی آدم کشته‌اند و به قصاص محکوم شده بودند. فقط یک مورد سربازی را دیدم که به پرداخت دیه محکوم شده بود و سربازی را دیدم که به جرم کشتن سربازی نزدیک بیست سال بود که در زندان بود و اگر چه به قصاص محکوم شده بود امّا نه حکمش را اجرا می‌کردند و نه آزاد می‌کردند. البته زندانیان بسیاری دیدم و هستند که پانزده تا بیست سال زندان هستند و نه قصاص می‌شوند و نه آزاد می‌شوند.

از زندانیان مواد مخدّر می‌پرسم که اگر شرایطی شد که آزاد شدید آیا دیگر به دنبال خرید و فروش مواد خواهید رفت؟ یکی از زندانیان که یک هفته بعد اعدام شد گفت: «یک مواد فروش چنان چه مثلاً بعد از ۵ سال آزاد شد. چون کاری هم ندارد و قرض هم بالا آورده است؛ زن و بچه‌اش می‌گویند تا کنون چون زندان بودی از تو توقع نداشتیم و با هر ننگی بود زندگی را چرخاندیم امّا اکنون دیگر نمی‌توانیم و زندانی چون کاری بلد نیست و سرمایه‌ای ندارد که یک در آمد معمولی داشته باشد و سنّی از او گذشته است. مجبور می‌شود باز دنبال فروش مواد برود و سر انجام زندان، زندان، و اعدام شود.

چه کسانی تخت دارند؟!!:

در اتاق، ۱۵ تخت وجود دارد که دوازده نفر، یا متّهم به قتل هستند و یا حکمشان آمده و به قصاص محکوم شده‌اند. سه نفر دیگر یکی به جرم آدم ربایی و دیگری به جرم اختلاس از بانک و سوّمی محکوم به اعدام در رابطه با موادّ مخدر می‌باشد. یک نفر که به قصاص محکوم شده است می‌گفت من در زندان تغییر کرده‌ام و دیگر آن آدم نیستم و خودش را یک سر و گردن از سایر زندانیان بالا‌تر می‌پنداشت. چندین جلسه با من بحث کرد و به قول خودش شنیده بود که من زندانی سیاسی هستم پس بهتر است اطلاعات خود را بالا ببرد. او بسیار تلویزیون نگاه می‌کرد. هنگام بحث با من در برابر هر جمله‌ای که می‌گفتم چندین سئوال مطرح می‌کرد و اجازه نمی‌داد که من حرفم را کامل بزنم. یک بار دیدم که او هم تریاک می‌کشد. به او گفتم: «آیا مواد مصرف می‌کنی؟» گفت: «بیرون از زندان هم تفریحی می‌کشیدم، داخل زندان هم تفریحی می‌کشم». به او گفتم: «شما می‌گویید تغییر کرده‌اید دیگر نباید حتّی برای یک بار هم تریاک بکشید و باید برای زندانیان دیگر الگو باشید». سکوت کرد. بعداً متوجه شدم که معتاد است اگر چه خودش باور ندارد. او می‌گفت: «من فکر می‌کنم و از خودم سئوال می‌کنم پس همه چیز می‌دانم». برای اینکه به افکارش نظم دهد به او پیش نهاد کردم که کتاب بخواند قبول نمی‌کرد. فقط فکر کردن را قبول داشت و تصوّر می‌کرد که با فکر به تمام حقایق دست یافته است. فردی که در طبقهٔ سوّم و بالای تخت دوستم بود به قصاص محکوم شده بود و زمانی که مواد گیرش نمی‌آمد آن قدر قرص می‌خورد که‌‌ همان طور که روی تخت نشسته بود سرش آویزان می‌شد و می‌خواست به تخت بخورد. از آن بالا شهر دیده می‌شد. یک بار گفت: «یک لحظه غفلت، این همه بد بختی؟!!» او همیشه چشم بسته از تخت پایین می‌آمد و من که در کف خوابیده بودم پا‌هایم را لگد می‌کرد. چاره‌ای نیست او مشتری زیادی دارد و از نیمه‌های شب به بعد رفت و آمد زیاد دارند که سر و صدای دیگران را در آورده است.

یک دعوا و هزار معنی و تفسیر:

در اتاق یک پدر و دو پسرش با هم زندانی هستند که پدر مظنون به قتل پنج سال بلاتکلیف در زندان است. ۶۵ سال سن دارد. فرزند بزرگش ۳۲ سال سن و سه فرزند دارد و به جرم سرقت موبایل برادر کوچک ترش به شش ماه حبس محکوم شده است. سابقهٔ زندان زیاد دارد و فرزند دیگر که ۲۸ سال سن و متأهل و یک فرزند دارد به جرم خرید و فروش مواد مخدر به اعدام محکوم شده و در انتظار اجرای حکم و یا تخفیف آن است یک روز که دو نفر را جهت اعدام بردند بسیار خودش را باخته بود. امّا جان سالم به در برد. در یک ظهر ناگهان بین پدر و پسر بزرگش به خاط یک کیف بی‌ارزش دعوا سر گرفت. ناگهان پسر رو کرد به من و گفت: «آقای خواستار دیگران هم پدر دارند من هم پدر دارم!! او به من می‌گوید زنت فاحشه است (از خوانندگان عذر می‌خواهم برای ادای مطلب چاره‌ای جز بیان‌‌ همان کلمات ندارم) من هم می‌گویم مادرم فاحشه بوده است. دهانم از تعجّب باز شد. امّا بر خود مسلّط بودم. چون می‌دیدم برای من که دنبال سوژه می‌گردم این سوژهٔ خوبی است. هیچ نگفتم. امّا چنان نگاه کردم که به آن‌ها نشان بدهم دعوایشان برای من اهمیّت دارد. سپس‌‌ همان پسر برای اینکه زرنگی‌اش را نشان دهد گفت: «همین دیروز برای یک زندانی بیست هزار تومان مادهٔ مخدّر شیشه خریدم و به بیست و پنج هزار تومان فروختم». (پول رایج زندان سیگار و کارت تلفن و اجناس فروشگاه است). بعداً به تدریج و بدون اینکه کنج کاوی‌اش را به وجود بیاورم از او پرسیدم چند بچه دارد و بچهٔ بزرگش چند سال دارد و آیا از خودش خانه دارد که گفت: «در فلعه خیابان (فقیر‌ترین منطقهٔ مشهد) مستأجر است و سه بچه دارد که بچهٔ بزرگش دختر و سیزده سال دارد. در بیرون زندان شدیداً مبتلا به کریستال بوده و اکنون ادعا می‌کرد فقط سیگار می‌کشد. جالب است بدانید خیلی بیشتر از من از فروشگاه خرید می‌کردند بیشتر غذاهای زندان را نمی‌خوردند و برای خودشان آشپز داشتند. من نتیجه گیری را به پایان گزارش موکول می‌کنم امّا فقط این دو سؤال را مطرح می‌کنم. زن جوانش چه کار می‌کند؟! دختر نوجوان سیزده ساله‌اش چه می‌کند؟! به نظر شما از این نوع خانواده چند میلیون در ایران هستند؟!!.

داستان یک قتل و مشغولیّت شدید ذهنیم تا این تاریخ:

تلاش کردم سر گذشت هر کدام از زندانی‌ها را بپرسم و پرسیدم. اما این هم اتاقی سر گذشت دیگری دارد که ذهنم را بسیار مشغول کرده است. پسر عمویش یکی از مولوی‌های اهل سنّت در بند ۶⁄۱ با هم زندانی بودیم انسان شریفی بود. اما بشنوید: «حدوداً ۳۵ سال سن دارم و پدرم که فوت کرد ارثیّهٔ پدرم را به قیمت ارزان به برادرم فروختم و با زن و بچه راهی شهر… شدم. خانه‌ای اجاره کردم و با وانت بین شهر و روستا‌ها کار می‌کردم. بعد از مدّتی زمینی خریدم و خانه‌ای ساختم که آن را به نام همسرم کردم. مدّتی گذشت در حالی که سه فرزند دختر داشتم و فرزند چهارمم که پسر بود در راه بود. با دختری آشنا شدم. بعد از مدّتی همسرم فهیمد و تقاضای طلاق کرد. در جلو دادگاه پدر زنم را که با دخترش به دادگاه آمده بود کتک جانانه‌ای زدم. زنم را چنان ادب کرده بودم که جرئت نفس کشیدن نداشت. پدر زنم با وساطت برادرم با من آشتی کرد. دستی را که نمی‌شود برید باید بوسید. امّا همسرم همیشه می‌گفت: «ترک دختره کن» و من به او می‌گفتم نمی‌خواهم او را به عنوان همسر بگیرم فقط می‌خواهم عشق و حال کنم. سه سال به این صورت با دختر رابطه داشتم تا اینکه یک نفر آشنا به من گفت اگر می‌خواهی این دختر را به زنی بگیری به درد زندگی نمی‌خورد. در جواب گفتم می‌خواهم عشق کنم (خیانت به همسر اسمش را عشق می‌گذارند) بعد از مدّتی احساس کردم که دختر با شخص دیگری نیز رابطهٔ عاشقانه دارد. به دختر گفتم، و او به دروغ خودش را به گریه و شوک، شوک انداخت که من غیر از تو کسی را ندارم. من یک روز او را در پارک کنار مردی دیدم که با هم بستنی می‌خوردند و به هم گل می‌گفتند و گل می‌شنیدند. خودم را نشان ندادم. تا اینکه یک روز آن مرد را دیدم. او را دعوت کردم که داخل ماشین بیاید و به او گفتم که تو با فلان دختر رابطه داری؟! گفت آری. گفتم چه نشانی از او داری؟!. گفت در فلان جایش خال سیاهی است. درست می‌گفت. به او گفتم تا کنون هر چه قدر با دختر بوده‌ای نوش جانت امّا از اکنون خودت را کنار بکش که می‌خواهم با او ازدواج کنم. او به من گفت تو هم عشقت را بکن، من هم عشقم را می‌کنم به درد ازدواج نمی‌خورد. به او اخطار کردم که رابطه‌ات را قطع نکنی من می‌دانم با تو چه کنم. ضمناً او هم زن و دو فرزند داشت. مدّتی گذشت تا اینکه دو باره دیدم که دختر با این مرد رابطه دارد! من به خانه رفتم و سیگار پشت سیگار همراه با بنگ هر روز کشیدم و کشیدم و خود را می‌خوردم و فکر می‌کردم که چه طور رقیب را از سر راهم بردارم. تا اینکه یک روز با ماشین بودم چشمم به او افتاد که پیاده داشت می‌رفت. ماشین را نگه داشتم و از ماشین پیاده شدم، بدون اینکه درب را ببندم به طرف رقیب رفتم. من که کونگ فو کار بودم چنان با مشت به سر و صورت او زدم که ناگهان دیدم نقش زمین شد و از گوشش خون می‌آید. ماشین را سوار شدم و جادّه را در پیش گرفتم که به داخل افغانستان فرار کنم امّا در اوّلین پاسگاه مأمورین جاده را بسته و ضمن ایست به ماشینم تیر اندازی کردند. آن‌ها مرا دستگیر و با مشت و لگد پذیرایی‌ام کردند و به من گفتند آدم می‌کشی و فرار می‌کنی!! دو دندانم شکست مرا تحویل زندان دادند تا اینکه دادگاه تشکیل شد و به قصاص محکوم شدم. همسرم زمانی که فهمید رقیبم را کشته و به زندان افتاده‌ام و روزگارم سیاه شده خانه را تخلیه و با وسایل زندگی به خانهٔ پدرش رفت. همسرم لباس‌هایم را از عصبانیت و تنفر به داخل حیاط خانه انداخته بود. زندانیان هر سه هفته می‌توانند با همسرشان ملاقات شرعی داشته باشند. امّا هر چه پیغام و تلفن زدم همسرم حاضر نشد تا اینکه یک نوبت به اصرار برادرم و برای بچهٔ چهارم که تنها پسرم است بعد از دو سال حاضر شد که به ملاقات حضوری من بیاید. زندانی می‌تواند هر شش هفته به مدت نیم ساعت ملاقات حضوری با خانواده‌اش داشته باشد. هنگام ملاقات که همسر و فرزند کوچکم رضا و برادرم بودند به محض دیدن آن‌ها فریادی (قیقی) از من بلند شد. سرم را روی شانهٔ برادرم گذاشتم و زار، زار گریه کردم. شاید آن‌ها تصور کردند، به خاطر اینکه از دیر وقت آن‌ها را ندیده بودم گریه می‌کردم. امّا فریاد و گریهٔ من به خاطر این بود که همسرم چنان خودش را آرایش کرده بود که شب عروسی نکرده بود و من فهمیدم او با کسانی رابطه دارد. بعد از این جلسهٔ ملاقات، دیگر به ملاقاتم نیامد. یک بار به خانهٔ پدرش تلفن زدم. گوشی را همسرم برداشت که خیلی سرد با من برخورد کرد. به او گفتم پسرم را بیاورد تا با او صحبت کنم. او گوشی را گذاشت تا پسرم را که به گفتهٔ او درب حیاط بازی می‌کند صدا کند. بعد از مدّتی گوشی را پدرش برداشت و گفت چه می‌خواهی؟ دیگر حق نداری تلفن بزنی!! در جوابش گفتم اگر مرا اعدام کردند که شانسیست و اگر زنده از زندان بیرون آمدم تو و هر چه آدم از نسل تو هست را خواهم کشت! و او گفت اگر آزاد شدی!! دیگر از آن‌ها هیچ خبری ندارم. خانوادهٔ مقتول با گرفتن مبلغ چهل میلیون تومان رضایت می‌دهند. برادرم ده میلیون تومان با فروش گوسفند‌هایش تهیّه کرده و اگر شما یا شخص دیگری این سی میلیون را به صورت قرض به من بدهد من تا آخر عمر سگ درب خانهٔ او خواهم شد و با یک نوبت که به افغانستان بروم کریستال خریداری و به فروش می‌رسانم و این پول را به او می‌دهم». به او گفتم توانایی پرداخت این پول را ندارم. او در زندان معتاد است و انبار داری می‌کند. انبار دار به زندانی می‌گویند که مواد را برای شخص دیگر همیشه داخل مقعدش نگه می‌دارد که گرفتار گارد نشود و در ازای آن مزد دریافت می‌کند این اواخر که می‌خواستم آزاد شوم می‌گفت برادرش مبلغی دیگر نیز تهیّه کرده و بقیه‌اش را قرار شده که به صورت اقساط بگیرند.

سؤال یا سؤال‌ها؟!!

برابری زن و مرد یعنی چه؟!! اگر مرد به زنش خیانت می‌کند و برای خودش معشوقه می‌گیرد چرا زن نمی‌تواند؟!! اگر زن برای خودش معشوق بگیرد چه سرنوشتی پیدا می‌کند؟ چرا زن اکنون که آزاد و شوهرش زندانی است انتقام می‌گیرد؟!! چرا مرد در بیرون از زندان گرگ و اکنون در زندان گرگ هار شده است؟!! در چه جوامع و حکومت‌هایی این افراد رشد می‌کنند؟ آیا شما او را معلول و یا مقصر می‌دانید؟ شاید هم هیچ کدام؟ اگر او آزاد شود و در رابطه با همسر و خانوادهٔ همسرش مرتکب جنایت شود چه کسی مسؤل است؟ این زندان چه نوع دانشگاهی است و چرا؟!! شما چه سؤالاتی می‌توانید بیان کنید که من جرأتش را ندارم؟!!

حال و هوای ۱۰۲:

بعد از یکی دو روز به تک تک اتاق‌ها سر زدم و احوال کسانی را که با قیافه و یا با اسم می‌شناختم پرسیدم. آن‌هایی که قیافهٔ آن‌ها آشنا بود؛ من احوالشان را می‌پرسیدم و یا خود آن‌ها آمده و احوال مرا می‌پرسیدند و از اینکه آزاد نشده‌ام و مرا به ۱۰۲ فرستاده‌اند تعجب می‌کردند. برای زندانیان تعریف کردم زمانی که حاجی صَفَر را جهت اعدام به داخل سوئیت‌های بند ۶⁄۱ آوردند از درز درب او را دیدم. پیرمرد هنگام اعدام ۷۸ سال سن داشت او مواد را که از خانه‌اش گرفته بودند برای اینکه پسرش اعدام نشود گردن گرفته بود. از این قبیل زندانیان در زندان بسیار هستند و بسیار اعدام شده‌اند که برای نجات سایر افراد خانواده یکی به گردن گرفته باشد. هم اتاقی‌های صفر تعریف می‌کنند چون صفر هنگام رفتن پای چوبهٔ دار خیلی بی‌خیال بود یکی از مأمورین از او می‌پرسد: «حاجی صفر می‌دانی تو را کجا می‌برند؟! می‌برند تو را اعدام کنند!!». او در جواب می‌گوید: «به… م». از سرنوشت خلیل پرسیدم: او دو دختر نوجوان داشت. گفتند همین تخت که در اتاق ۱۲ می‌بینی متعلق به خلیل بوده است. اعدام شد. بیش از یک میلیارد از اموالش را مصادره کرده بودند. او از مرگ خیلی می‌ترسید. راستی سرنوشت آن دو دختر نوجوان و همسر جوانش چی شد؟! می‌خواهی بدانی چی شد؟!! در تیر ماه ۸۸ زمانی که در بند قرنطینه بودم جهت ملاقات کابین با خانواده از وسط سالن ۳ بند قرنطینه که معمولاً معتادین هستند باید عبور می‌کردیم و زندانیان را مثل اسرا که به زندان می‌برند به‌‌ همان صورت خیلی بشین و پاشو داشتیم و یک نوبت زمان گرفتم از زمان رفتن تا برگشتن سه و نیم ساعت طول کشید و من همیشه از این فرصت‌ها جهت صحبت کردن با زندانیان استفاده می‌کردم. یکی از همین زندانیان سالن ۳ بند قرنطیه تعریف می‌کرد: «دو دختر نوجوان دبیرستانی پانزده و شانزده ساله از منطقهٔ سیّدی جنوب مشهد سوار موتور سیکلت کردم که آن‌ها را به باغی در جادهٔ کلات شمال مشهد برده و… که در بین راه با تانکر تصادف و یکی از دختر‌ها کشته شد و دیگری هم پایش را در بیمارستان قطع کردند و اکنون به جرم قتل و رابطهٔ نا‌مشروع در زندان هستم». او معتاد و همسر دارد. آری مرد‌ها اعدام می‌شوند تا زن‌ها ارزان شوند و کنار خیابان‌ها منتظر باشند تا مردی آن‌ها را سوار موتور سیکلت یا ماشین کرده و برای مبلغی پول هر شب و هر روز را در آغوش یک یا چند مرد باشد تا گذران زندگی کنند.

اینجا، شرافت ارزان، تن عریان ارزان و دروغ از همه چیز ارزان‌تر، آبرو قیمت یک تکه نان و چه تخفیف بزرگی خورده قیمت انسان. من نه از تعهّدی که دارم شانه خالی می‌کنم و نه آرزوی مرگ می‌کنم و نه می‌توانم سکوت کنم. امّا مرگ برای انسانی که در چنین جامعه‌ای زندگی می‌کند به قول امام علی، رستگاری است.‌ای نسل‌های آینده دلم به حال شما می‌سوزد که چه طور و تا چند نسل می‌توانید این درد‌ها را درمان کنید. لطفاً دلتان به حال امثال من نسوزد که کار شما بسیار دشوار‌تر از نسل ما است.

رییس بند، یک روز صبح ساعت شش از داخل سالن بازدید می‌کرد تصادفاً این حرف را شنیدم که به وکیل بند می‌گفت این سالن باید صد نفر زندانی داشته باشد نه هفت صد نفر.

هفت صد نفری که نصف آن‌ها متّهم به قتل و یا محکوم به قصاص شده‌اند و نصف قتل‌ها هم کشتن زن‌ها می‌باشد. اگر دفعهٔ دیگر به این بند آمدم در بارهٔ زن کشی تحقیق بیش تری خواهم کرد و مگر در سالن‌های دیگر بند ۵ و همین طور بندهای دیگر به غیر از این است؟!! سالن ۱۰۱ یعنی طبقهٔ زیر ما ششصد نفر زندانی دارد که می‌گویند پانصد نفرشان به اعدام محکوم شده‌اند.

احوال سید جواد را می‌پرسم می‌گویند خانوادهٔ مقتول با گرفتن دیه می‌خواهند رضایت دهند. او با تصوّر اینکه خانهٔ خاله‌اش کسی نیست از دیوار بالا رفته که با دزدی از خانه، هزینهٔ موادش را تأمین کند. امّا ناگهان با خاله و دختر خاله و پسر خاله رو به رو می‌شود. پس چوبی را بر داشته و چنان به فرق سر همهٔ آن‌ها می‌زند که تصور می‌کند همهٔ آن‌ها مرده‌اند امّا دختر خاله بعد از دو روز به هوش می‌آید و جریان را تعریف می‌کند. در حالی که سید جواد لباس سیاه پوشیده و عزادار خاله و پسر خاله در مسجد می‌باشد توسط پلیس دستبند زده و به زندان می‌فرستند. از احوال اکبر می‌پرسم که زن و مادر زنش را با اسلحهٔ گرم زده که مادر زنش می‌میرد امّا زنش نجات پیدا می‌کند و هنوز بعد از چهار سال از غرورش پایین نیامده و در اثر غرور بی‌جایش دخترش که نزد اقوام می‌باشد به مدرسه نرفته و بی‌سواد باقی مانده است.

و از حسین بگویم که زن اولش مرده بود و خواهر زنش را گرفته و از هر دوی آن‌ها بچه داشت. اما بر سر اختلاف جزئی مادر زنش را کشته و بعد از چهار سال می‌گفت رضایت می‌دهند که به زندگی‌اش برگردد.

به تاریخ ۰۶/۰۳/۹۰ از بلند گو صدایم زدند که جهت گرفتن محمولهٔ پستی به سرپرستی مراجعه کنم. به دو قدمی مأمور پست که رسیدم وکیل بند فوراً خودش را رساند که هیچ چیز طبق دستور حفاظت اطلاعات به من نباید داد و مأمور پست می‌گفت چیزی نیست یک کارت تبریک ساده است و بالأخره امضا گرفتند و قرار شد بعد از رؤیت حفاظت اطلاعات به من بدهند که هنوز می‌خواهند بدهند و بعداً زندانیان گفتند که اسم شما را جهت گرفتن محمولهٔ پستی زیاد می‌خواندند امّا هیچ وقت و حتّی یک محمولهٔ پستی هم به دستم نرسید. محموله‌های پستی بند ۶⁄۱ توسط بلند گوی سالن ۱۰۲/۱۰۱ خوانده می‌شد. در ۲۴/۰۳/۹۰ آقای انوری، قاضی ناظر زندان از بند ۶⁄۱ دیدن می‌کند و دوستانم اعتراض می‌کنند که چرا خواستار را به ۱۰۲ فرستادید و ایشان می‌گویند آقای خواستار که در بارهٔ زندان نامه می‌نویسد او را به ۱۰۲ فرستادیم که از نزدیک ببیند و تا پایان حبس باید در ۱۰۲ باشد.

به تاریخ ۲۵/۰۳/۹۰ از بلند گو اعلام شد از کسانی که تیزی، چراغ و یا مواد گرفته شود تخت آن‌ها مصادره خواهد شد و فراموش کرد بگوید حتماً کسانی که از درون زندان نامه بنویسند تخت آن‌ها گرفته و تبعید خواهد شد.

از خودم قرار نیست چیزی بنویسم امّا از همخرجی‌های لجوجم بگویم: تا سفرهٔ نان را باز می‌کردیم در جلو چشمان ما پنج، شش بچه سوسک، خود را به سفره می‌رساندند. شاید سوسک‌ها بو‌شناس هستند. فکر می‌کنم در هر اتاق حد اقل یک میلیون سوسک با زندانیان زندان بودند من تصور می‌کنم معرفت شپش‌ها از سوسک‌ها بیشتر است. چون حد اقل شپش‌ها در معرض دید زندانی نیستند امّا خدا نکند زندانی بر روی تختش که کمی تاریک است سفره‌اش را پهن کند حریف سوسک‌ها نمی‌شود.

پیامبری که آواز می‌خواند، جوک می‌گفت که مردم را شاد نگه دارد:

به تاریخ ۲۹/۰۳/۹۰ و ۲۰/۰۴/۹۰ گروه موسیقی که از زندانیان تشکیل شده؛ در ۱۰۲ ارکس‌تر اجرا کرد که پیغمبر زمان هم در اجرای ارکس‌تر مشارکت داشته قبل از اجرای ارکس‌تر کمی با او صحبت کردم. در بند ۶⁄۱ و بند ۴ با پیامبر آشنا شدم او شدیداً پای بند عقایدش بود. مرتب از قرآن دلایل خاصّ خودش را می‌آورد و می‌گفت من عیسی مسیح هستم که دو باره زنده شده‌ام. او جهت دلیل و حجّت، پسر یازده ساله‌اش را برای خداوند قربانی کرده بود و می‌گفت خداوند قربانی را از حضرت ابراهیم قبول نکرد که حضرت اسماعیل را سر ببرد امّا از من قبول کرد و بار‌ها به او اعتراض کردم که نباید فرزندت را سر می‌بریدی!! می‌گفت آن دلیل و حجّت من بود برای اینکه مردم باورم کنند. از او پرسیدم چند نفر به تو ایمان آورده‌اند؟! می‌گفت تنها فرزند دخترم. همسرش از او طلاق گرفته بود و زندانیان شدیداً او را اذیّت و مسخره می‌کردند. او قبل از زندان عکاس و فیلم بردار بوده است. از او پرسیدم پرونده‌ات به کجا رسیده؟ گفت مرا پزشکی قانونی برده‌اند و پزشکی قانونی نظر داده است که به بیماری شیزوفرنی (خود باوری) دچارم. برادرم به قاضی گفته حالا که او بیمار است پس آزادش کنید. قاضی گفته نه حرف‌هایی هم می‌زند… پیامبر میکروفن به دست چه قدر خوب آواز می‌خواند و می‌رقصید. من محو تماشای پیامبری که آواز می‌خواند بودم. هم ترانه‌های مدل قدیم و سنّتی و هم ترانه‌های جدید و مدرن می‌خواند. او می‌گوید پیامبر باید مردم را شاد نگه دارد. (و به این منظور جُک هم می‌گفت. یک لحظه به خود فکر کردم نکند تو هم دیوانه هستی؟!! اگر دیوانه‌ها نبودند انسان از غار خارج نمی‌شد. تفاوت من با پیامبر داخل زندان این است که هر دوی ما دیوانه هستیم. امّا تصور می‌کنم من می‌دانم که دیوانه هستم و او نمی‌داند که دیوانه هست).

زیر پوست زندان:

زیر پوست زندان‌‌ همان می‌گذرد که در زیر پوست روستا، شهر و کشور می‌گذرد. با مطالعهٔ زندانیان متوجه می‌شوی که تعداد زیادی از روستا‌ها و به خصوص روستا‌های حاشیهٔ شهر‌ها که در پایین شهر قرار دارند و همین طور قسمت‌های بسیار زیادی از حاشیهٔ شهر‌ها و شهر‌ها شدیداً برای به دست آوردن پول (قسمتی از دلار‌های خونی و افیونی) خلاف می‌کنند. یعنی بچه به دنیا می‌آید به تدریج از بزرگ‌تر‌ها یاد می‌گیرد چگونه دروغ بگوید!! چگونه مواد حمل کند!! چگونه به او تجاوز کرده‌اند و اکنون چگونه به دیگران تجاوز کند!! و… و… و….

یکی از زندانیان به نام مراد خان از همین مناطق ۲۷ بچه داشت که هفت نفرشان با او در زندان بودند و مادر زن یکی از زن‌هایش نیز در بند زنان زندانی بود.

خانواده‌ها اصلاً اقتصاد ندارند. زمانی که خانواده پایهٔ اقتصادی خوبی نداشت شغلی هم نداشت تا در آمد داشته باشد، به جز خلاف، فحشا، دزدی، زورگیری، کلاه برداری، تجاوز جنسی و… کاری یاد نمی‌گیرد. البته این به آن معنی نیست که قسمت‌های دیگر شهر و روستا آلوده نیست. آلوده هست امّا چون خانواده‌ها کوچک و در آمدشان متوسط و بالا‌تر از متوسط است. اگر عضوی از خانواده، منحرف شد سایر اعضای خانواده تلاش می‌کنند او را نجات دهند و بر عکس در این نقاط اگر یک نفر از اعضای خانواده سالم و منحرف نباشد بقیه تلاش می‌کنند که او را با خود همراه کنند. در تیر ماه ۸۸ در بند قرنطینه سه برادر بودند که با هم زندانی بودند و برادر دیگر هم در تربت حیدریه به حبس ابد محکوم شده بود. برادران چه قدر برای ریختن مواد مخدر به داخل بینی به هم کمک می‌کردند.

به جوان چه شخصیتی داده‌ایم که دنبال مواد مخدر و عرق سگی و… نرود؟ جوان ما بی‌هویت شده است. برای هویت دادن به جوانان زمانی که دموکراسی باشد NGO‌های مختلف وجود دارد که هر کدام از آن‌ها می‌توانند تعداد زیادی جوان را جذب کنند و از انرژی جوانی در جهت سازندگی استفاده کنند نه در جهت تخریب و نابود ی خود و خانواده و جامعه. مغز‌ها بزرگ امّا حافظه و پردازش اطلاعات ضعیف. اجازه نداده‌اند که مغز‌ها از دانش زمان پر شوند. تمام این بد بختی‌ها نتیجهٔ دلارهای خونی و افیونی نفت می‌باشد که به جای سازندگی و پس انداز، برای نسل‌های آینده خانواده‌ها را از هم پاشیده و فقر و فحشاء و بی‌کاری و تورّم به ارمغان آورده است. چگونه؟!!

چه باید کرد؟!!:

در یکی از نامه‌های زندان اشاره‌ای کرده بودم که حکومت می‌تواند با هزار هکتار در نزدیکی شهر مشهد، زندانیان را وارد چرخهٔ تولید کند و در آمدی برای خود و خانواده و کشور خود کسب کنند. آن نسخه برای این حکومت بود که‌‌ همان را نیز نمی‌تواند اجراکند و اکنون‌‌ همان نسخه را کمی بال و پر می‌دهیم و باز می‌کنیم. یکی از زندانیان که مظنون به قتل و همسر آلمانی داشت در هواخوری زندان، از چگونه ساختن آلمان بعد از جنگ دوم جهانی تعریف‌های جالبی می‌کرد. او از قول مادر زنش که در زمان جنگ جهانی دوم حدود بیست سال داشته نقل می‌کرد که بعد از جنگ، مردان جوان (حدود ده میلیون نفر) اکثراً کشته شده بودند. این زن‌ها بودند که در کارخانجات، دامداری‌ها، مزارع و… کمر همّت بسته و با پشتکار زیاد توانستند نه تنها شهر و روستا و کارخانجات را باز سازی کنند؛ بلکه اتوبان و بزرگ راه‌های زیادی بسازند. در کشور ما نیز هم زمان با تشکیل حکومت ملّی که حاصل دموکراسی باشد. در ابتدا باید این نیروی عظیم انسانی بی‌کار را در ساختن اتوبان و بزرگ راه و ساختمان سازی و نو سازی شهر و روستا‌ها و همین طور استفاده از روش‌های نوین آبیاری (که دانش و تکنولوژی آن را تقریباً در اختیار داریم) برای مزارع به کار گرفته تا به تدریج با امنیت پایدار که محصول دموکراسی است نه تنها کارخانجات فعلی و دام داری‌ها را نو سازی کرد بلکه خود به خود سرمایه گذار داخلی و خارجی جرئت می‌کند که در بخش‌های مختلف سرمایه گذاری کند.

یک نکتهٔ اقتصادی:

ارزش دلار را نباید با تزریق ارز حاصل از نفت به بازار به صورت مصنوعی بالا نگه داریم. چرا که این شدیداً به ضرر تولید کنندهٔ داخل و به نفع واردکنندهٔ کالا می‌شود در نتیجه تولید کنندهٔ ما از هر قشر، چه صنعت و چه کشاورزی و چه دامداری و حتّی بخش خدمات، ورشکست می‌شوند. بلائی که امروز بر سر تولید کننده آورده‌اند و با بالا نگه داشتن ارزش ریال در برابر ارزهای خارجی باعث خدمت به تولید کنندهٔ چینی و کره‌ای و… و وارد کنندهٔ ایرانی (به قول طاهر احمد‌زاده که آقای… هر موقع نام تجار را می‌برد، «تجار محترم» می‌گفت) و نابودی تولید کنندهٔ ایرانی می‌شود. امروزه شدیداً دولت آمریکا به دولت چین فشار می‌آورد که ارزش یوان، واحد پول چین را در مقابل دلار بالا ببرد تا به این وسیله از صادرات چین به آمریکا کاسته شود و بر عکس صادرات آمریکا به چین افزوده شود. البته همین فشار را دولت آمریکا بر دولت ژاپن بعد از جنگ جهانی دوم وارد کرد (با یکی از استادان اقتصاد صحبت می‌کردم می‌گفت دلار نباید هزار تومان باشد بلکه باید هفت هزار تومان باشد) همین مسئلهٔ اقتصادی را در مرداد ۸۸ در دادگاه به ریاست قاضی سلمانی باز کردم. او گفت این از خودت هست؟!! در سال ۸۶ که تخلفات اداری آموزش و پرورش مرا محاکمه می‌کردند یک روحانی جزءِ هیئت تخلفات به من گفت: «از تو مدرکش بالا‌تر در آموزش و پرورش وجود ندارد که از معلمان دفاع کند؟!!» و اطلاعات هم که بار‌ها مرا متّهم کرده است که تو دوست داری مشهور شده و بر روی سایت‌ها بروی. در اردی بهشت سال ۵۴ زمانی که دو ترم تحصیلی از دانشگاه محروم شدم. در مهر ماه کمیتهٔ انضباطی دانشگاه که از استادان وابسته به رژیم شاه تشکیل شده بود مرا احضار کردند تا به سؤالات آن‌ها پاسخ دهم که اگر صلاح دانستند یک ترم بیشتر محرومم نکنند. یکی از استادان سؤال بسیار موذیانه‌ای کرد و آن این بود که چه طور یک دانش جو در مدّت کوتاهی تغییر می‌کند و برای اینکه ندانند که چه گونه تغییر می‌کند و از طرفی جوابش را نیز داده باشم به او گفتم که این سؤال بسیار مشکلی هست باید خیلی فکر و تحقیق کرد. در حالی که یک جملهٔ کوتاه جواب آن بود: «مطالعه و هم نشینی با دانش جویان مبارز». نتیجه‌ای که از تمام این‌ها می‌خواستم بگیرم این است که هر دو رژیم نمی‌خواهند جوان و پیر و به خصوص معلّم، سواد داشته باشد و در ‌‌نهایت مدرک داشته باشد کفایت می‌کند. فقط یک جملهٔ دیگر می‌گویم؛ تفسیر با خود شما. مقاله‌ای خواندم که یکی از نخست وزیران سوئد با آن سطح سواد بالای آن کشور دیپلم نداشته است. چرا؟

باز هم چه باید کرد:

من موافق آزادی زندانیان خلاف کار نیستم. حدوداً چهار تا پنج میلیون نفر، از راه‌های خلاف زندگی می‌کنند. اگر چه به جرأت می‌گویم کمتر از ۱% خلاف کاران زندان هستند. امّا حکومت ملّی می‌تواند با همین ۱% اصلاح خلاف کاران را شروع کند تا به تدریج آن ۹۹% را نیز شامل شود. با اختصاص هزار هکتار درکنار شهر می‌توان تعدادی کارخانه و کارگاه و مزرعه و دام داری تأسیس کرد. از طرفی برای تفریح و ورزش زندانیان نیز مکان‌هایی در نظر گرفت. تمام احزاب و به خصوص NGO معلّمان باید رابطهٔ نزدیکی با زندانیان و زندان بانان و انجمن حمایت از زندانیان داشته باشند تا این فرمول به نحو احسن انجام شود.

کار + آموزش + ورزش ← توانایی ← آزادی + مراقبت دایم

به امید روزی که زندان و زندانی و زندان‌بان نداشته باشیم.

*نمایندهٔ معلمان در کانون صنفی فرهنگیان خراسان.

منبع: جرس